مطالب مرتبط

تنهایی و مقاومت

تنهایی و مقاومت

گفتم شما بروید، هر چه آن سه نفر اصرار کردند قبول نکردم خواستند کنارم باشند ، قبول نکردم گفتم اگر شما بمانید چهار نفري شهید یا اسیر می شویم اما اینطور من یک نفرم؛ با اصرار من آن سه عزیز بعد از بوسیدن پیشانی و قول شفاعت گرفتن از من، در میان گریه هر چهار نفرمان، از من جدا شدند؛ من ماندم تنها، لذا به یک طرف شروع به خزیدن کردم نمی دانستم کجا می روم، اما می رفتم...

تنهایی و مقاومت


با سلام و درود به محضر مقدس حضرت ولیعصر(عج) و نائب برحق ایشان حضرت امام خامنه ای و با سلام و درود به روح بلند و ملکوتی حضرت امام خمینی و شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، قصد داشتم بدون مقدمه خاطره ي عملیات کربلای چهار را به رشته تحریر درآورم اما لازم دیدم مقدمه ی  کوتاهی عرض کنم که بعضی ها فکر نکنند که بسیجی یعنی بدون آموزش جبهه رفتن وخودکشی در جنگ،  بلکه برعکس بسیجی ها از روز اولی که وارد مناطق جنگی و قرارگاهها و اردوگاهها می شدند تا چند روز قبل از عملیات  آموزش های سخت و دقیق متناسب با عملیات پیش رو می دیدند، زیرا هر عملیاتی شرایط و تاکتیک خاص خودش را داشت، مثالی عرض می کنم، برادران غوّاص که برای اولین بار در عملیات والفجر 8 شرکت کردند، نحوه ي حرکت آنها در آب با عملیات کربلاي 4 فرق داشت، در عملیات والفجر 8 سر غواص ها بیرون از آب  بود و سلاحها هم با وسیله هایی شناور می شد و هر گره از يك طناب بلند گره شده در دست رزمنده اي بود، اما در عملیات کربلا ی  4 می بایست تمام بدن زیر آب باشد و از طریق یک لوله که« اشنورگل » نام داشت نفس کشید و اینکار به راحتی میسر نبود، هر رزمنده بر اساس حجم و وزن بدن، مهمات یا وزنه به بدنش می بست تا نه زیاد پایین قرار بگیرد که آب داخل لوله بیاید و نه زیاد  بالا بیاید که بخشی از  بدنش روی آب  قرار گرفته و توسط دشمن دیده شود. این تعادل خیلی سخت بود و بیش از یک ماه هر رزمنده ی غوّاص فقط این تعادل را تمرین می کرد.
 بعد از مهر ماه 1365 گردان410 در روستاهای اطراف آبادان  مثل چوبیده و سرو تنگه، که در ساحل بهمنشیر بودند و خانه های گلی و بعضاَ مخروبه ای داشتند مستقر شد، در این دو روستا، روزها وشبها آموزش و مانور عملیات  فرضی انجام می شد  و شبها بخاطر سردي شديد هوا، رفتن داخل آب آنهم از اوایل شب و بعد از نماز مغرب وعشا وخوردن شامي مختصر، بسیار سخت بود. شبهای سرد که وارد آب می شدیم و  تا قبل از اذان صبح در آب بودیم،  بلافاصله بعد از اتمام کار، رزمندگان مستقیم به نمازخانه گردان می رفتند؛ در گردان 410 نماز شب مثل نماز یومیه واجب بود و همه به اقامه آن مقید بودند، بعد از نماز صبح نیز هرصبح زیارت عاشورا و بعد از آن، یک سوره از کلام الله مجید قرائت می شد، خورشید که طلوع می کرد برادران نمازخانه را ترک می کردند و داخل اتاقهای گلی می رفتند  تا استراحت کنند، چشمها که بر هم گذاشته می شد تا اذان ظهر مثل آدمهای بیهوش به خواب می رفتیم .
این مقدمه را نوشتم تا پدر،‌ مادر، ‌همسر و فرزندان شهدا و نسل  جوان ما بدانند فرزندان و پدران و برادران آنها چه کسانی بودند و همینطور بی حساب و کتاب  جلوی گلوله نمی رفتند و شهادت عزیزانشان پیمانی مستحکم  بین آنها  و خدای خودشان بود .
بعد از آموزش و مانور در رودهای بهمنشیر و اروند، چند شب قبل ازعملیات کربلای چهار کامیون ها وارد مقر گردان شدند، سوار کامیون ها شدیم روی ماشین ها چادر کشیده شده بود تا جابجایی ما از دید ستون پنجم دشمن پنهان بماند، همان شب به خرمشهر منتقل و در ساختمانی مخروبه که ظاهراً قرار بوده هتلی پنج طبقه شود مستقرشدیم . شهید عابدینی فرمانده عزیز گردان توصیه هایی داشتند از جمله اینکه بدون داشتن کاری ضروری از ساختمان بیرون نروید، 60 هزار نیرو در خرمشهر مستقر شده بود، ازدحام عجیبی به چشم می خورد.
 شب سوم دی ماه 1365 سوار بروانت رفتیم به سمت خط اول خودمان، لب اروند رود مقابل جزیره ام الرصاص عراق، چند متر عقب تر از خط اتاق های گلی مخروبه ای بود که داخل همان اتاق ها مستقر شدیم . نزدیک اذان صبح بود، نماز صبح را خواندیم و بعد از چند ساعتی استراحت بیدار شدیم، پس از نماز و ناهار، بعد از ظهر و عصر با مناجات و دعا و خداحافظی بچه ها باهم  وتوجیه دوباره نقشه عملیات که البته تغییراتی در آن هم پدید آمد و تعدادی از بچه ها از عملیات کنار گذاشته شدند، گذشت. بعد از نماز مغرب و عشا بچه ها آرام آرام  با هم وداع می کردند، عصر که نقشه را برایمان توجیه می کردند گفته شد که باید از نهری عبور کنیم و چند کیلومتر داخل آب رفته و از پشت به دشمن حمله ور شویم، هوا تقریباً روشن و تاریک بود که سردار سلیمانی به محل آمدند، نقشه عوض شده بود،  دوباره شهید قنبری توجیه مان کرد که از مقابل باید به دشمن بزنیم؛ خیلی از آن برادران نماز آخر و شام آخرشان بود، هوا تاریک شد شهید عابدینی به همراه شهید قنبری و شهید صادقی و فرماندهان گروهان داخل یک سنگر با سردار سلیمانی گفتگو می کردند،  ما هم با لباس غوّاصی و با تجهیزات کامل کنار خاکریز خودمان ردیف نشسته بودیم جایی كه قرار گرفته بودم پایین سنگری بود که سردار سلیمانی  در آن حضورداشت،  آخرین توصیه ها را به فرماندهان گردان می کرد، شهید قنبری بعد از خداحافظی با سردار سلیمانی آمد،  بقیه هم آمدند،  شهید عابدینی رفت آن طرف و خاکریز و شهید قنبری اینطرف، دو نفر دو نفر می فرستاد، آن طرف و شهید عابدینی هم آن طرف به هر کس می گفت که چگونه چهار دست و پا داخل نیزار ها قرار گیرد، لب رود چند متری چولان بود،  بعد وارد رود اروند می شدیم، داخل نیزار ها بودم و فکر کنم هنوز ورود نیروها به داخل نیزارها تمام نشده بود  که چندین منور سبز رنگ از طرف دشمن به آسمان پرتاب شد، داخل نیزار ها دراز کشیدیم بعد از آن منور قرمز رنگي به آسمان پرتاب شد، هم زمان شلیک تمام سلاح ها ی سبک و سنگین دشمن روی رود خانه اروند شروع شد، چند دقیقه ای صبر کردیم تاببینیم  فرماندهان چه دستوری می دهند، شهید قنبری و شهید عابدینی را دیدم داخل نیزارها چهار دست و پا رفت و آمد می کردند، من و شهید احمد پاسبان رسیدیم لب رود، دستور حرکت دادند من حین پوشیدن فين ها، بند یکی از فینهایم پاره شد، این لحظه ای بود که وارد آب شده بودیم دیدم می خواهم غرق شوم به شهید پاسبان گفتم می توانی آر پی جی من را بیاروی گفت بده به من، همین که اسلحه را از گردنم جدا کردم و داخل آب انداختم،  دیگر احمد را ندیدم تیر مستقیم از کنار سر و صورتم می گذشت هنوز وسط رود نرسیده بودیم که علیرضا کاشانی را دیدم، چون هر رزمنده ای به تنهایی به طرف خط دشمن حرکت می کرد که به این حرکت "دشتبانی" گفته می‌شد با علیرضا دست هامان را به هم دادیم و به طرف خط دشمن حرکت کردیم هنوز به خط دشمن نرسیده بودیم که یکی از بجه های تخریب به نام باقر امیر حیدری و شهید علی علی حسینی را دیدم و چند نفر از بچه های اصفهان که هنوز سرهايشان زیر آب بود و حرکت می کردند با کمک همدیگر و بچه های اصفهان که دیگر سرهاشان از آب بیرون آورده بودند، حرکت کردیم هوا با منورهای دشمن کاملا روشن شده بود، به طوری که اگر کسی چند متر هم دورتر بود می شد او را شناخت، آتش دشمن شدید تر شده بود و هر لحظه برادری در آب به شهادت می رسید، رسیدیم به جایی که اروند رود دو شاخه می شد و "جزیره ماهی" شکل می گرفت،  مقابل همان جزيره، جزیره دیگری بود به نام" بلجانیه" كه ما در همين جزيره  به ساحل دشمن رسیدیم،  عراقی ها مثل شکارچی که مرغابی شکار می کنند درون سیم خاردار ها و خورشیدی ها بچه ها را شهید می کردند، بچه ها با دست خالی خط را شکستند، ریختیم توی خاکریز دشمن هر کس اسلحه ای پیدا می کرد، بیشتر عراقی ها فرار کردند و هر کدامشان که ماند به درک واصل شد، برای بالا رفتن روحیه ي بچه ها من و کاشانی چند نارنجک درون سنگرهای دشمن انداختیم چند سنگر منفجر شد قسمتی از خط را پاک سازی کردیم تا به یک سه راهی که وصل می شد پشت خط مقدم دشمن رسیدیم، ایستادیم که تصمیم بگیریم،  چون همراه برادران اصفهان هم فرمانده ای نبود، با ما هم که چهار نفر از لشکر ثارالله بودیم ، تعدادمان حدود سی تا چهل نفری می شد، همان لحظه پای چپ من مورد اصابت تیر قرار گرفت و ساق پایم را دو نيم کرد، نشستم و به بچه های گردان خودمان گفتم كه تیر به پایم خورد ،  مرا بردند داخل یک سنگر عراقی، چند برادر اصفهانی هم مجروح بودند آنها هم آمدند داخل همان سنگر،  برادران سالم به سمت  همان جاده وجلوتر رفتند، فقط کنار ما یک برادر بی سیم چی بود که موفق به ارتباط با پشت نمی شد، آخر های شب بود،  برادران برگشتند و کاشانی به همراه امیر حیدری و شهید علی حسینی آمدند داخل سنگر سوال کردم چه خبر؟ چه کار کردید ؟ چیزی نگفتند فقط گفتند باید از اینجا برویم هر چه اصرار کردم شما بروید من پایم درد می کند و توان آمدن را ندارم قبول نکردند به هر صورت مرا از سنگر بیرون آوردند، سوار بر دوش کاشانی بودم و یکی از آن دو نفر زیر پایم را گرفت، شدت درد به حدی بود که ضعف بر من غالب شد، با اصرار  زيادم مرا زمین گذاشتند گفتم شما بروید، هر چه آن سه نفر اصرار کردند قبول نکردم خواستند کنارم باشند ، قبول نکردم گفتم اگر شما بمانید چهار نفري شهید یا اسیر می شویم اما اینطور من یک نفرم؛ با اصرار من آن سه عزیز بعد از بوسیدن پیشانی و قول شفاعت گرفتن از من، در میان گریه هر چهار نفرمان، از من جدا شدند؛ من ماندم تنها، لذا به یک طرف شروع به خزیدن کردم نمی دانستم کجا می روم، اما می رفتم، دست و پاهایم برخورد می کرد با جنازه های عراقی یا با پیکر مطهر شهدای خودمان، هوا داشت تقریبا روشن می شد، به یک طرفی نماز صبح را خواندم، خورشید طلوع کرد، متوجه شدم گلوله های سلاح های سبک مثل کلاش و آر پی جی و تیربار به خاکریز می خورد، رفتم کنار شهیدی که به شکم جلوی درب سنگری افتاده بود صورتم را برگرداندم مقداری از نیزارهای پشت خط دشمن سوخته بود، دیدم عراقی ها تیر اندازی میکنند و جلو می آیند فاصله خیلی کم بود بطوریکه صورت هایشان را میشد دید،   با خودم یک اسلحه کلاش به همراه چند نارنجک که همان اطراف افتاده بودند برداشتم، نشستم پشت سنگر تا از تیرهای مستقیم دشمن در امان باشم و ازآنجا منطقه را نگاه می کردم آماده شهادت شدم، زیرا فاصله من با دشمن کمتر از پنجاه متر بود، یک لحظه دیدم یک بسیجی با لباس خاکی که نمی دانم کجایی بود بسرعت و بدون اینکه هیچ حرفی به من بزند یا من حرفي به او بزنم، مثلاً بیا کمکت کنم،  یا بیا با هم برویم،  یا من به او بگویم با این لباس نرو داخل رودخانه غرق می شوی، از خاکریز عبور کرد خودش را داخل اروند انداخت،  چون در آن خاکریز کسی نبود، شاید چند نفر زخمی که آنها هم داخل سنگر های عراقی بودند و من دیگراین برادر را ندیدم كه از کجا و چگونه از رودخانه عبور کرد اما به تبعیّت از او منهم به زحمت رفتم روی خاکریز، چون در زمان مد رودخانه، بخشی از خاکریز تا نیمه زیر آب می رفت، من هم که لباس غواصی تنم بود سینه خیز  حرکت کردم تا اینکه افتادم داخل آب . از سیم خاردار ها و خورشیدی ها عبور کردم و به پشت روی آب دراز کشیدم در این لحظه عراقی ها از را روی خاکریز مرا دیدند و شروع کردند به طرفم تیر اندازی کردن، من هم خیلی آهسته با حرکت دستهایم در زیر آب حرکت می کردم،  عراقی ها هم بشدت به طرفم تیراندازی می کردند به طوریکه بعد از دقایقی تیراندازی خیال کردند من تمام کرده ام و چون تا آن طرف آب که قسمتی از جزیره ام الرصاص بود فاصله ای نبود و نیزار ها ساحل آن طرف را پوشانده بودند، عراقیها فکر میکردند آب مرا اینطرف و آنطرف می برد در حالیکه من با زیرکی و با حرکت دستانم درزیر آب به جلو می رفتم، نزدیک نیزار ها که رسیدم حرکتم را تند تر کردم و رفتم داخل نیزارها آنها دوباره شروع به تیر اندازی به داخل نیزارها کردند با دست نی ها را گرفتم وخودم را به کناری دور از دسترس تیرهای دشمن کشاندم،  روبرویم یک دژ و يك جاده خاکی عریض بود وآن طرف دژ صداهایی می آمد خوب گوش کردم دیدم فارسی صحبت می کنند،  موقعیت دژ طوری قرار گرفته بود که بالا تر از نیزارها قرارداشت، لذا تکه گل از نیزار کندم و پرتاب کردم به طرف دژ،   بعد از چند لحظه  دونفر از بچه های اصفهان سینه خیز از دژ عبور کرده رسیدند لب رود خانه وکنار من، گفتم مجروح هستم دو نفری دستانم را گرفتند و کشیدند روی دژ، عراقیها متوجه ما شدند،  آن دو نفررزمنده زودتر از من رفتند پشت دژ، من که دورتر هم بودم، به آهستگی حرکت می کردم، ناگهان یک خمپاره شصت دشمن نزدیکم  منفجر شد لذا مجددا  و این بار ترکش دشمن به سرم اصابت کرد، آن برادران رفتند و من با کمی گل و لای جلوی خونریزی سرم را گرفتم، برادر دیگری داشت از پایین دژ می آمد و چون پستی و بلندی مانع راه رفتن در پایین دژ می شد،  او بدون توجه به حضور عراقي ها در آن طرف رود، رفت روی دژ که صافتر بود، تا زودتر به عقب  برود که او هم از ناحیه پا مجروح شد،  او هم آمد کنار من،  در هر صورت کسانی كه از آنجا عبور می کردند و به عقب می رفتند آن برادر را با خود بردند و دو نفر دیگر هم  به سختی در آن پستی و بلندی مرا بردند تا به جاده ای رسیدیم که وصل می شد به خط مقدم عراق در جزیره ام الرصاص، عراقی ها آن طرفتر دید کاملی روی جاده داشتند ولی بعد از عبور یک پیچ جاده پشت نیزارها پنهان مي شد و ديگر دید نداشتند،  من را همانجا گذاشتند که در امان باشم، برادری داخل نیزار ها از  سمت راست به عقب  می رفت، صدایش کردم چون دشمن دید داشت، سینه خیز آمد،  باید تا پشت آن پیچ سینه خیز می رفتیم، مرا بر پشتش سوار کرد بطوریکه وقتی پشت نیزار رسیدیم،  دید دشمن هم قطع  شد،  از آرنجهای آن برادر خون می چکید اینجا دیگر نزدیک خط مقدم عراق بود، بچه ها هنوز عقب نرفته بودند  و آخرین لحظاتی بود که همه داشتند خط را ترک می کردند، رسیدیم به خط مقدم، برادری در آنجا پایم را آتل بندی کرد، باید می رفتیم جایی سوار قایق شویم و بیاییم عقب ،  برادران اصفهان من را داخل برانکارد آوردند متوجه شدم كه به محور لشکر ثارالله رسیدیم، آنجا برادران لشکر خودمان آمدند تا مرا داخل قایق بگذارند متوجه پیکرهای پاک وغرق به خون بچه های خودمان خصوصا پیکر شهیدمحمد قنبری شدم، آه از نهادم بر آمد و به اشک چشمانم گفتم حق دارید هر چه می توانید بر مظلومیت بچه های غواص ببارید.
 گرچه قصد نداشتم هیچ موقع خاطره این عملیات را بنویسم اما این خاطره را  به توصیه چند نفر از برادران و دوستان عزیز غواص نوشتم، دراین خاطره شاید بیشتر از خودم نوشتم اما قصدم بیان رشادتهای عزیزان غواص بود که با ریختن خون پاک خود خط دشمن را شکستند؛ لذا در آخر به روان پاک تمام شهدای اسلام درود می فرستم و از خداوند رحمن و رحیم می خواهم ما را با شهدایمان محشور گرداند و از خالق یکتا خواستارم این انقلاب و رهبر بزرگ انقلاب را در پناه خود نگه دارد تا ظهور صاحب اصلی انقلاب حضرت صاحب الزمان (عج) .و السلام
 غلامرضا برجی  30/11/92

مجموع کل امتیاز : 11
تعداد آراء : 3

دیدگاه‌ها  

#2 محمد نبی برجی 1392-12-21 13:55
سلام.من ازاقاي دكتركاشاني واقاي جليل شعباني خيلي تشكرميكنم که باعث شدن اين خاطره نوشته بشه من که 20سال باايشون زندكي كردم همچين خاطره اي ازايشون نشنيده بودم
نقل قول کردن
#1 علی 410 1392-12-21 06:47
ممنون
بسیار خاطره جالبی بود
موفق باشید
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا