مطالب مرتبط

مرد آسمانی

مرد آسمانی

برای اینکه در آسمان زندگی ات ستاره ای بکارم، تصویر یک مرد آسمانی را برایت هدیه آورده ام.
مردی نستوه از قبیله نور؛ مردی که ره صد ساله کهن سالان سپید موی عرفان را یک شبه پیمود و در سرزمین عشق و جنون نشان سرداری روح خدا را یافت ...

مرد آسمانی

برای اینکه در آسمان زندگی ات ستاره ای بکارم، تصویر یک مرد آسمانی را برایت هدیه آورده ام.
مردی نستوه از قبیله نور؛ مردی که ره صد ساله کهن سالان سپید موی عرفان را یک شبه پیمود و در سرزمین عشق و جنون نشان سرداری روح خدا را یافت
یک : نیمه شب، صدایم کرد.گفت: حاج آقا! همه ی خانه روشن شده، بلند شو ببین.هیچی ندیدم. چند دقیقه بعد، دوباره صدایم کرد که بروم دنبال ماما.داشتم سوره ی مریم را می خواندم.قرآن که تمام شد، صدای گریه بچّه بلند شد.
دو : موقع شناسایی، ترکش به گلویش خورد. تا 3 ماه هیچ صدایی ازش شنیده نمی شد. برای فهمیدن حرف هایش لب خوانی می کردیم.توی این مدت، هر بار حالش را پرسیدم، با ایما و اشاره می گفت: خوبم، خوبِ خوب !
مسئول اکیپ شناسایی بود. وقتی از شناسایی برگشت، گفت: بچّه ها امشب یه اتفاقی عجیب افتاد.
وارد میدان که شدم، به معبر عراقی ها خوردم؛ پشت بندش خودشون هم سر رسیدند.اون قدر بهم نزدیک بودن که هیچ کاری نمی تونستم بکنم؛ روی زمین خوابیدم و «وجعلنا» خواندم.اونها هم بدون اینکه منو ببینند، رفتند.
سه : برای درمان عوارض شیمیایی رفت آلمان. یکی از دوستان دوران تحصیلش را دیده بود. بنده ی خدا گفته بود: حسین، به اندازه ی کافی جنگیدی و تکلیفت رو انجام دادی؛ همین جا بمون. جواب داده بود: این جا برای شما خوبه، دشت های داغ و جبهه های جنوب برای من.حسین، پسر غلام حسین، آفریده شده برای جنگ و تا جنگ هست و من زنده ام، توی جبهه می مونم.
چهار : یک قطعه زمین داشت. بعد از یک سال که بهش سرکشی کرد، یک نفر توی آن خانه ساخته بود و ساکن شده بود. وقتی فهمید طرف جهادی است، گفت: کارش اشتباه بوده، ولی حتماً احتیاجش بیش تر بوده؛ من زمینم رو بخشیدم.
پنج : گفت: من توی دنیا از یک چیز خیلی لذّت می برم و اون رو مدیون پدر و مادر هستم؛ می دونی چیه؟ گفتم: نه، چی می تونه باشه؟گفت: از اسم خودم. هر وقت اسم خودم رو می شنوم، یا زمانی که کسی من رو به این اسم صدا می زنه، خیلی لذّت می برم.
شش : به اسم شهید دقت کردی؟ چه ترکیب قشنگی محمد.....نشانده ی راه ، حسین....اندام گلگونش یوسف....پاکیش ، الله.....
هفت : خواب دیده بودم شهید می شود. بعد از 15 روز دیدمش. از موتور پیاده شد و گفت: شاید دیگه هم دیگر رو ندیدیم؛کاری ندارید؟ من دارم می رم.گفتم: از تو بعیده. تو که اهل این حرف ها نبودی.
آرام گفت: به خدا قسم دو ساله که به خاطر رفاقت با شماها موندم. بعد از شهادت اکبر، این دو سال رو فقط به هوای شما صبر کردم؛ بیش از این ظلمه که بمونم؛ انصاف بده. اون طرف خیلی ها منتظرم هستند.


پی نوشت : شهید محمد حسین یوسف اللهی جانشین واحد اطلاعات وعملیات لشگر ثارالله در عملیات والفجر هشت به شهادت رسید.

کلمات کلیدی

شهید یوسف اللهی
مجموع کل امتیاز : 10
تعداد آراء : 2

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا