مطالب مرتبط

قاب عکس مهرداد

قاب عکس مهرداد

مهرداد در آخرین روزهای جهاد مقدّس، در خرداد سال هزار و سیصد و شصت و هفت، در منطقه‌ی شلمچه بر اثر ترکش خمپاره‌ی تأخیریِ عراقی‌ها به سرش، به شدّت زخمی می‌شود و ...

قاب عکس مهرداد

اول : مهرداد در آخرین روزهای جهاد مقدّس، در خرداد سال هزار و سیصد و شصت و هفت، در منطقه‌ی شلمچه بر اثر ترکش خمپاره‌ی تأخیریِ عراقی‌ها به سرش، به شدّت زخمی می‌شود و چند روز بعد، در بیمارستانی در اهواز، آسمانی می‌شود و در بهشت زهرای تهران، ماندگار. از مهرداد خواجویی همین قدر می دانم که در سال هزار و سیصد و چهل و هشت، در تهران به دنیا آمد.
پدرش اصالتاً اهل گلباف، شهری در نزدیکی کرمان بود و شهردار یکی از مناطق شهرداری تهران. هنگامی که در سال هزار و سیصد و پنجاه و نُه به کرمان آمد، مهرداد نیز به کرمان مراجعت کرد و در سال هزار وسیصد و شصت و دو، راهی حوزه ی علمیه ی کرمان شد.
استعدادِ خارق العاده ی او در یادگیریِ دروس حوزوی، کار را به جایی می رساند که به اذعان دوستانش، اساتیدِ حوزه، درس خواندن را بیش از جبهه رفتن به او توصیه می کنند؛ چرا که او را یکی از ذخایر حوزه ی کرمان در آینده می پنداشتند.
مهرداد در اواخر همان سال با تمام مخالفت ها به جبهه می رود و در ابتدای ورود، به واحد اطلاعات عملیات می پیوندد.
حضور او در کنار عُرفایی هم چون محمّد حسین یوسف الهی، محمّدرضا کاظمی زاده، حسینعلی عالی، حسن یزدانی و سایر شهدای اطلاعات عملیات لشکر ثارالله، او را با راهی آشنا می کند که تا آخرین لحظه ی در آن به جهاد می پردازد.
سر انجام مهرداد خواجویی در آخرین روزهای جهاد مقدّس، در خرداد سال هزار و سیصد و شصت و هفت، در منطقه ی شلمچه بر اثر ترکش خمپاره ی تأخیریِ عراقی ها به سرش، به شدّت زخمی می شود و چند روز بعد، در بیمارستانی در اهواز، آسمانی می شود.

 دوم : گاهی وقت‌ها همراهش می‌رفتم تهران، بعد بر می‌گشتم کرمان. یک روز که با هم رفتیم تهران، در خانه شان را زد و منتظر ماند تا در را باز کنند. من چند قدم عقب‌تر از او ایستاده بودم. همین که مادرش در را باز کرد، پرید توی بغلش و صورتش را بوسید. بعد هم نشست روی زمین و پایش را بوسید.(یکی از دوستان شهید)

 سوم : به چند نفر از بچه‌ها گفتم لباس غواصی بپوشند و آماده شوند برای این که بروند شناسایی خطوط دشمن

مهرداد آمد پیشم و گفت: امشب یعقوب رو بفرست برای شناسایی.

گفتم: من به علی گفتم همراه بچه‌ها بره. علی برای شناسایی رفتن گریه می‌کرد، حالا چه طوری جلوش رو بگیرم؟

مهرداد اصرار می‌کرد که هر طور هست، به جای علی، یعقوب را بفرستم.

پرسیدم: چرا باید یعقوب رو بفرستم؟

گفت: چراش بمونه؛ بعداً بهت می‌گم.

می‌دانستم حتماً برای حرفش دلیلی دارد. تصمیم گرفتم حرفش را عملی کنم، اما کار مشکلی بود. برای این که علی ناراحت نشود، از او و یعقوب خواستم هر کدام یک لباس غواصی به اندازه‌ی خودشان بیاورند؛ هر کس لباس را زودتر بپوشد، برود برای شناسایی. علی و یعقوب درست هم زمان لباس‌هایش را پوشیدند.

بعد خواستم هر کدام یک جفت جوراب بپوشند. این بار کار یعقوب زودتر از علی تمام شد و همراه بچه‌ها رفت برای شناسایی.

ساعت‌ها از رفتن گروه شناسایی می‌گذشت و من چشم به راه‌شان بودم. داشتم با دوربین دید در شب مسیر برگشت‌شان را نگاه می‌کردم که آمدند توی دید.

بچه‌ها آن شب جنازه‌ی یعقوب را آوردند.

رفتم پیش مهرداد و با خنده گفتم: امشب یعقوب رو فرستادی شناسایی و شهید شد...

خندید و گفت: موقعی که کسی باید شهید بشه، کاری نمی‌شه کرد. وقتی خدا یه کسی رو دوست داره ، می‌بردش.

بعدها که از مهرداد جریان اصرارش را برای رفتن یعقوب به شناسایی پرسیدم، طفره می‌رفت. می‌گفت: تو با نفرستادن یعقوب، می‌خواستی جلوی شهادتش رو بگیری.

یعقوب خیلی گریه می‌کرد که بره برای شناسایی. هر وقت که بچه‌های گروه می‌رفتند، تا برگردن، یعقوب نمی‌خوابید؛ فقط دعا می‌خواند و گریه می‌کرد. بعد هم مثل یک مادر چای درست می‌کرد و وقتی بچه‌ها می‌آمدند، ازشان پذیرایی می‌کرد.

هر قدر از مهرداد می‌پرسیدم، کم تر جوابم را می‌داد. می‌دانستم تمام دلایلش این‌هایی که گفت، نبوده. دست آخر گفت: من خوابی دیدم که هرگز برای تو تعریف نمی‌کنم؛ فقط همین قدر بهت بگم بر اساس خوابی که دیدم، تکلیفم این بود که به شما بگم یعقوب رو بفرستی برای شناسایی و یعقوب هم آن شب رفت و شهید شد.(یکی از دوستان شهید)

چهارم : دو سال از جنگ گذشته بود. همراه یکی از رفقا، با خانواده‌‌هایمان رفتیم شیراز برای زیارت. یکی دو روز از اقامت‌مان در شیراز می‌گذشت که دوستم پیشنهاد داد برویم اهواز.

خانواده‌ها در شیراز ماندند و ما به طرف اهواز حرکت کردیم. وقتی رسیدیم به قرارگاه لشکر، پیرمرد قد بلندی با موهای سفید توجّهم را جلب کرد. آمد جلویم و پرسید: واحد اطلاعات عملیات کجاست؟

نشانش دادم و پرسیدم: اون جا با کی کار دارید؟

گفت: با علی نجیب‌زاده.

با تعجب پرسیدم: ببخشید، شما؟

گفت: من بابای مهرداد خواجویی هستم.

بغلش کردم و بوسیدمش.

گفتم: من علی نجیب‌زاده‌ام.

دست کرد توی جیبش، یک گواهی جبهه درآورد و گفت: این کُپی گواهی حضور در جبهه ی شوهر خواهر مهرداده؛ از طرف دانشگاه، اصل گواهی رو خواستن، حالا من اومدم تا اصلش رو بگیرم.

گواهی مربوط به لشکر 14 امام حسین(علیه السلام) بود. گفتم: این گواهی مربوط به لشکر ثارالله نیست؛ کاری از دست من بر نمی‌یاد. اصرارم فایده نداشت. هر چه دلیل آوردم، قبول نکرد.

وقتی گفتم: مسئول ستاد لشکر هم صدور نامه بر مبنای این کپی را قبول نمی‌کند، گفت: مثل این که تو اصلاً حواست نیست؛ مهرداد بهم گفته بیام پیش تو.

تعجب کردم. پرسیدم: مهرداد؟

گفت: من یک عکس از مهرداد توی خونه دارم که گذاشتمش بغل دیوار. هر موقع مشکلی برایم پیش می‌یاد، با مهرداد حرف می‌زنم و کارم رو به‌ش می‌گم. مهرداد هم از عکس جدا می‌شه و جواب منو می‌ده.

چند روز پیش ایستادم جلوی عکسش و‌گفتم: شوهر خواهرت عضو خانواده‌ی ماست، همرزم تو هم بوده، چرا نباید مشکلش حل بشه؟ تو باید مشکلش رو حل کنی.

مهرداد گفت: فلان روز- همین امروز- برو بلیط بگیر. حتی ساعت آمدن به این جا را هم گفت. گفت مستقیم بیام پیش علی نجیب زاده تا مشکلم رو حل کنه.

گفت: مهرداد ساعت برگشتن و حتی وسیله‌ای که باید با آن برگردم را هم بهم گفته.

مسئول ستاد لشکر نامه را به دقت خواند و بر اساس همان، یک نامه صادر کرد.

مجموع کل امتیاز : 6
تعداد آراء : 2

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا