نور بالا

نور بالا

یادش بخیر سال هشتاد و دو بود ، شهید بادپا رفته بود مدارک تحصیلی خودش را از مدرسه ای بگیرد دفتر دار و مدیر مدرسه همکاری نکرده بودند و دست خالی برگشته بود زنگ زد بیا محل کارم ، کارت دارم . رفتم پیشش ، مشکل را گفت اتفاقا من تو همون دبیرستان درس می دادم .
گفتم حسین فردا بیا منهم هستم مدارکت رو میگیریم...

نور بالا

یادش بخیر سال هشتاد و دو بود ، شهید بادپا رفته بود مدارک تحصیلی خودش را از مدرسه ای بگیرد دفتر دار و مدیر مدرسه همکاری نکرده بودند و دست خالی برگشته بود زنگ زد بیا محل کارم ، کارت دارم . رفتم پیشش ، مشکل را گفت اتفاقا من تو همون دبیرستان درس می دادم .
گفتم حسین فردا بیا منهم هستم مدارکت رو میگیریم
فرداش اومد مدیر مدرسه گشت و پوشه ایشون رو که نام حسین عزیز با ماژیک روش نوشته بود بیرون اورد . پوشه رو که جلوی ما باز کرد خالی خالی بود . تمام اوراق و مدارک ان در جابجایی مکان مدرسه گم شده بود شاید هم ریخته بود زمین اشتباهی گذاشته بودند لای یک پوشه دیگر ، خلاصه نبود که نبود ، حسین خیلی ناراحت شد گفتم حسین عزیز ناراحت نباش پیدا کردن نسخه دوم مدارکت در اداره امتحانات مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه است ولی مطمئن باش برایت پیدایش می کنم . زنگ زدم به دوستی در اموزش و پرورش که مسول قسمتی در پرورشی اداره بود اول کمی ناز اورد و من من کرد جلوی حاجی بهش گفتم دو سه روز مرخصی می گیرم خودم میام تو امتحانات پرونده حسین رو پیدا میکنم و دیگه هم باهات حرف نمی زنم . این حرف رو که شنید فهمیدخیلی جدی پیگیر قضیه هستم گفت برات پیداش میکنم . بنده خدا رفته بود یکی از کارکنان قسمت خودش رو برده بود تو امتحانات و موافقت رییس امتحانات رو گرفته بود که این بخش را زیر و رو کنند تا پرونده حسین پیدا بشه .
خلاصه اینکه دقیقا دو روز گشته بودند و در حالیکه ناامید شده بودند اواخر روز دوم پرونده حسین پیدا شد .زنگ زدم حسین بهش گفتم من الان کلاس دارم بپر اداره پرونده رو بگیر بعد از ظهر با هم بریم دبیرستان ایثارگران .
بعد از ظهر رفتیم دبیرستان ایثارگران ، مدیر مدرسه تطبیق واحد کرد فقط دو درس مانده بود که حسین دیپلمش رو بگیره این دو درس رو هم  می تونست از بین چند درس به انتخاب خودش ، برداره .
درس معارف اسلامی رو برداشت که معلم اون درس در دبیرستان ایثار گران خودم بودم و یه درس دیگه که فکر کنم درس عربی رو بهش پیشنهاد دادم .
به شوخی بهش گفتم از فردا به موقع میای سر کلاس ، ضمنا اگه درس نخونی ، تو کلاس ترکه هم داریم.
کلی خندید و خلاصه اینکه ظرف دو ماه مدرک دیپلم حسین اماده شد اون رو به محل کارش تحویل داد و باز نشسته شد .
روزی که حکم بازنشستگی رو گرفته بود به من زنگ زد . رفتم تو خیابون سی متری ، جایی که حسین لوازم کامپیوتر داشت . نیم ساعتی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم پسرم محمود هم همراهم بود یادمه یه شارژ دو ساعته اینترنت به پسرم هدیه داد بعد با هم رفتیم نماز فکر کردم میریم مساجد معروف شهر دیدم راهش رو کج کرد و رفت خیابون اقتصاد اونجا مسجد کوچکی هست که من هنوز داخلش نرفته بودم حسین گفت من این مسجد رو ، با اینکه با محل کارم فاصله زیادی داره برای نماز انتخاب کرده ام . وارد مسجد که شدم دیدم چه انتخاب قشنگی ،مسجدی کوچک با نورانیت و صفایی مثال زدنی .
اونجا بود که برای اولین بار بعد از جنگ ، متوجه شدم حسین داره نور بالا می زنه و جنس حرفاش و حرکاتش و رفتارش با بقیه فرق داره .
روانش شاد
خداکنه ماها رو از شفاعت یادش نرود
یاعلی مدد

کلمات کلیدی

حسین بادپا
مجموع کل امتیاز : 21
تعداد آراء : 5

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا