مطالب مرتبط

گفتگو با مادر شهيدان محمد رضا و مهدي صالحي

گفتگو با مادر شهيدان محمد رضا و مهدي صالحي

گفتگو با مادر شهيدان محمد رضا و مهدي صالحي


 


شهيد چه زيبا به وعده اش عمل كرد


در كوچه پس كوچه هاي بلوار صاحب الزمان، حوالي مسجدي كه به نام خود آقا امام زمان نام گرفته، درِ خانه اي را زدم كه 2 شهيد را تقديم اسلام كرده بودند. بي بي سكينه سجادي مادر شهيد محمد رضا و مهدي صالحي و خواهر شهيد سيد جلال سجادي، از مادران نمونه ايراني است ...

گفتگو با مادر شهيدان محمد رضا و مهدي صالحي

گفتگو با مادر شهيدان محمد رضا و مهدي صالحي


 


شهيد چه زيبا به وعده اش عمل كرد


در كوچه پس كوچه هاي بلوار صاحب الزمان، حوالي مسجدي كه به نام خود آقا امام زمان نام گرفته، درِ خانه اي را زدم كه 2 شهيد را تقديم اسلام كرده بودند. بي بي سكينه سجادي مادر شهيد محمد رضا و مهدي صالحي و خواهر شهيد سيد جلال سجادي، از مادران نمونه ايراني است او در ظهر 21 بهمن با روي گشاده پذيراي حضورمان شد و آنچه را كه مي خوانيد حاصل گفتگوي ما با مادر، برادر و خواهر اين دو شهيد بزرگوار مي باشد.ثمره ازدواج خانواده صالحي 6 فرزند است. شهيد محمد رضا اولين فرزند و شهيد مهدي صالحي فرزند دوم خانواده است. محمدرضا متولد 1346 و مهدي متولد 1347 است.


 در زمان انقلاب محمد رضا 11 ساله و مهدي 10 ساله بودند و با وجود سن كمي كه داشتند اعلاميه هاي امام را در بين مردم پخش مي كردند آنها همراه با مادر در بيشتر سخنراني ها و تظاهرات شركت مي كردند و در جريان به آتش كشيدن مسجد جامعه كرمان هم حضور داشتند.


 24 مهر سال 57 خانواده صالحي طبق روال هر روز در سخنراني مسجد جامع كرمان شركت مي كنند و ساعتي نمي گذرد كه مامورين امنيتي شاه به مسجد حمله و آنجا را به آتش مي كشند و مردم را با باتوم سياه و كبود مي كنند.مرحوم صالحي پدر شهيد محمد رضا و مهدي در دست نوشته هايش مي نويسد: ساعتي بعد از حمله مامورين در صحن مسجد جزء، تعدادي كفش و چادر چيز ديگري ديده نمي شد و من همچنان به دنبال فرزندانم مي گشتم و به هر جا كه اميد داشتم، كه آنجا باشند، رفتم.


 تا  ساعت يك بعد از ظهر هنگام بازگشت پسر بچه اي را از دور ديدم،حدس زدم كه فرزندم باشد. خودم را به او رساندم كه ديديم مهدي است، مهدي مادر و برادرانش را در جمعيت گم كرده بود وقتي بدن مهدي كه از ظرب باتوم توسط مامورين شاه كبود شده بود را نگاه كردم، دلم آتش گرفت.و پدر شهيد در خاطره اي ديگر از فرزندانش مي نويسد: يك روز رضا و مهدي و پسر خاله شان شهيد محسن باقري به اداره آمدند و هر چه قاب عكس از شاه بر ديوار اداره بود شكستند. فردا صبح كه كاركنان اداره آمدند ديدند كه قاب هاي عكس شاه شكسته شده اند و در طي تحقيقاتي كه انجام دادند خوشبختانه موفق نشدند محمدرضا، مهدي و محسن را شناسايي كنند.


جنگ آغاز شد


جنگ تحميلي آغاز شد محمدرضا آرام و قرار نداشت آن زمان 14 ساله بود و مي خواست هر چه زودتر خود را به جبهه برساند حدود ساعت 10 صبح محمد رضا خود را به اداره مي رساند تا اجازه پدر را براي رفتن به جبهه بگيرد پدر براي اينكه قدري فرصت تصميم گيري بيشتري داشته باشد او را به دنبال چيزي مي فرستد و در اين فاصله قران را باز مي كند تا ببيند كلام وحي چه مي گويد. حالا پدر با قلبي محكم تر روبروي محمدرضا قرار مي گيرد و از او مي پرسد كه دليل رفتنت چيست؟ او مي گويد: به دستور امام، براي دفاع از اسلام و مملكت مي روم و پدر با شنيدن جواب، بيش از اين محمدرضا را منتظر نمي گذارد و اجازه رفتن مي دهد. بدين صورت شهيد محمدرضا در آذر ماه سال 60 عازم جبهه مي شود و بعد از مدتي خبر زخمي شدنش به خانواده مي رسد خانواده بي قرار مي شود و بعد از تحقيق مي فمهند در بيمارستان شيراز بستري شده است و دوباره بعد از بهبودي در عمليات طريق القدس دست چپش تير مي خورد.


 رفتن مخفيانه


در همان سال پدر شهيد به دليل كارش با خانواده به زاهدان منتقل شدند. محمد رضا در سال 61 مجددا عازم جبهه مي شود و مهدي هم از پدر مي خواهد تا اجازه دهد با برادرش به جبهه برود. پدر مهدي مي گويد: سنت كم است و قدرت جسمي هم نداري تا سال آينده صبر كن و بعد برو، اما مهدي اراده اش آنقدر قوي بود كه كسي نمي توانست جلودارش شود و مخفيانه با اتوبوس بسيجيان عازم جبهه مي شود و به گردان 410 غواصي مي پيوندند و تمرينات نظامي را در همان جا انجام مي دهد. محمدرضا و مهدي در عمليات خيبر در جزيره مجنون شركت مي كنند و هر دوي آنها در اين عمليت شيميايي مي شوند و به بيمارستان شهيد لبافي تهران منتقل مي شوند محمدرضا يك ماه در بيمارستان بستري مي شود و بعد از بهبودي به خانه برمي گردد و مشغول درس خواندن مي شود و مهدي كه كمتر آسيب ديده بود بعد از يكه هفته بستري مجددا به جبهه مي رود و پس از مدتي به خانه مي آيد و همراه برادر در امتحانات شركت مي كند و هر دو بعد از قبولي در امتحانات در تابستان عازم جبهه مي شوند. در سال 64 خانواده صالحي به دليل كار پدر از زاهدان به يزد منتقل مي شود و در دي ماه 64 پدر خانواده عازم جبهه مي شود و از فرزندانش كه گويا قول و قرار رفتن به جبهه را با پسر خاله شان شهيد محسن باقري گذاشته بودند مي خواهد كه اينبار تا آمدن پدر صبر كنند و به جبهه نروند، بعد از اينكه پدر از جبهه بر مي گردد محمدرضا و مهدي هر دو به گردان 410 مي پيوندند.


آخرين ديدار


برادر شهيد مي گويد: در آبان سال 65 محمدرضا و مهدي به خانه برگشتند و از دوستان و همرزمانشان كه بيشتر از لاهيجان رفسنجان بودند دعوت مي كنند. مهدي با دوستانش مرتب شوخي مي كرد و مي گفت اين سفره عيش من است و رضا هم مي گفت اين سفره عروسي من است و مهدي اين بار موقع رفتن از همه اقوام خداحافظي كرد و اين آخرين ديدار ما با مهدي بود. مهدي در عمليات كربلاي 4 به دليل اثابت گلوله به گردنش در سن 17 سالگي به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد و به دليل اينكه آدرس را نمي دانستند 5 روز پيكر مهدي در سردخانه يزد نگه داشته مي شود و بعد به رفسنجان منتقل مي گردد و مي گويند كه محمدرضا در همان عمليات به شهادت رسيده است، اما پيكرش را بعد از 9 سال به رفسنجان مي آورند. خواهر شهيد، سعيده صالحي مي گويد: آخرين باري كه رضا مي خواست به جبهه برود به خوبي به ياد دارم او هنگام رفتن به من گفت: از فاطمه به تو خطاب است كه ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است. با آنكه بچه بودم ولي بسيار روي حجاب من تاكيد مي كردند. آنروز من همراه با خانواده محمدرضا و مهدي را تا در خانه بدرقه كرديم و تا زماني كه ماشين از پيچ كوچه پنهان شد ما با حسرت به انها نگاه مي كرديم و بعد از رفتن آنها من حسابي بغض كردم و خاطره اي ديگري كه در ذهنم مانده، اين است كه محمدرضا هميشه به زن دايي ام مي گفت: كه من مي روم و با دايي بر مي گردم. چون دايي سيد جلال 14 سال مفقود اثر بود و محمدرضا به قولش وفا كرد و بعد از 9 سال جنازه محمدرضا همراه با جنازه دايي به رفسنجان آورده شد. شهيد چه زيبا به وعده اش عمل كرد. روحشان شاد و يادشان گرامي باد.


 قسمتي از وصيت نامه غواص شهيد مهدي صالحي ما همه از سوي او آمده ايم و به سوي او مي رويم


هان اي شهيدان به خون خفته، ما به فرمان شما عمل خواهيم كرد ما خون شهدا را زير پا نخواهيم گذاشت ما به وعده خود عمل مي كنيم كه همانا فتح كربلا و قدس مي باشد. بار پروردگارا اي كاش به من 100 جان مي دادي تا در راه تو اين جانها را به پاي درختت مي ريختم و سير خونش نمايم. خدايا اي كاش به من صد جان مي دادي تا بتوانم در راه عشق به تو و راه حق فدا مي كردم ما سربازان امام زمان (عج) آنقدر خواهيم جنگيد تا كفر را از صحنه روزگار محو و نابود كنيم. اين را بدانيد كه ما تا آخرين قطره و نفسي كه در جان داريم از خون شهدا محافظت مي كنيم و اي پدر و مادر عزيزم و اي نور چشمانم فكر نكنيد من به خاطر هواي نفس به جبهه آمده ام. فكر نكيند من به خاطر فرار از مدرسه به جبهه آمده ام، نه هرگز؛ اگر خدا شهادت را نصيب ما كرد و ما را جزء غافله خود قرار داد، كه راضي نيستم قطره اشكي به خاطر من بريزيد من موقعي خوشحالم كه شما با لبخند افتخار كنيد كه فرزند شما به مقصود خود رسيده و حسين او را جزء قافله خود قرار داده پس ناراحت نباشيد اي برادر و خواهر درستان را از ياد مبريد و خون شهدا را با درس خواندن پايمال نكنيد. انشاء ا... در راه ا... موفق و پيروز باشيد .


پی نوشت : برادران شهید محمدرضا ومهدی صالحی ، رزمندگان گردان 410 غواص حضرت رسول (ص) در عملیات کربلای چهار اسمانی شدند.

مجموع کل امتیاز : 15
تعداد آراء : 3

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا