مطالب مرتبط

سنگر کمین و آیه و جعلنا

سنگر کمین و آیه و جعلنا

سنگر کمین و آیه و جعلنا


در جزیره مجنون و در حین عملیات خیبر، کمتر از چهار صد یا پانصد متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم.خاکریز مان به علت آتش شدید بعثی ها آسیب دیده و کوتاه شده بود . عراقیها از ترس شان شبها تا صبح دیوانه وار به سوی خاکریز شلیک می کردند وگلوله وخمپاره را مانند نقل ونبات بر سرمان می ریختند

سنگر کمین و آیه و جعلنا

سنگر کمین و آیه و جعلنا


در جزیره مجنون و در حین عملیات خیبر، کمتر از چهار صد یا پانصد متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم.خاکریز مان به علت آتش شدید بعثی ها آسیب دیده و کوتاه شده بود . عراقیها از ترس شان شبها تا صبح دیوانه وار به سوی خاکریز شلیک می کردند وگلوله وخمپاره را مانند نقل ونبات بر سرمان می ریختند .یک سنگر کمین حدود پنجاه متر جلوتر از خاکریز داشتیم که اسم آن سنگر کمین بود ولی در حقیقت یک گودال کوچک بود که سه نفر به زور در آن جا می گرفتند.از ساعت ده شب تا چهار یا پنج صبح هر دو یا سه ساعت این افراد می بایست تعویض شوند وسه نفر دیگر به جای آنان در کمین نگهبانی دهند.بنده حقیر وظیفه داشتم هر شب ساعت ده ، گروه سه نفره اول را به کمین برسانم در انجا دقایقی کنارشان باشم و توجیهشان کنم تا اشتباهی از آنان سر نزند وجان خود را به خطر نیندازند خصوصا از قرار گرفتن در مقابل تک تیر اندازهای عراقی که با اسلحه دوربین دار سیمینوف پیشانی بسیجیهای مظلوم را هدف قرار می دادند دوری کنند . و باز یک ساعت بعد مجددا به انان سر بزنم و ساعت بعد سه نفر دوم را با خودم به سنگر ببرم وبا سه نفر اول به خاکریزمان برگردم.ناگفته نماندسخت ترین و خطرناکترین کار پریدن از خاکریز ودویدن و یا در صورت لزوم به صورت سینه خیز خود را به کمین رساندن وبرگشتن بود.به محض آنکه از خاکریز خود را به سمت دشمن پرتاب می کردیم تا به کمین برسیم یک یا چند موشک آرپی چی ورگبار گلوله به سمتمان شلیک می شد
.
یک شب سه نفردوم را که به کمین بردم بعد از یک ساعت با بدبختی خودم را به انان رساندم تا ببینم در چه حالی هستند دیدم هر سه نفر کف سنگر دراز کشیده اند .گفتم چرا مواظب روبرو نیستید شاید گشتی های عراقی بیایند وگلوله بارانتان کنند یکیشان گفت برادر! فکر کنم کمین لو رفته چون به محض اینکه سرمان را بالا می اوریم فورا از زیر تانک سوخته ای که بین ما وعراقیها قرار دارد به سویمان گلوله رسام (نورانی) شلیک می شود.گفتم اشتباه می کنید ببینید من سرم را بالا می گیرم هیچ طوری هم نمی شود. تا که سرم را بلند کردم رگبار گلوله به سویم شلیک شد لذامانند بختک خودم را روی بچه ها انداختم دیدم هر سه دارند ریز ریز وآهسته می خندند بنده نیز که تا حدی کم آورده بودم گفتم نگران نباشید پدرشان را در می اوریم . با سرعت تمام خودم را به خاکریز رساندم ومسقیم به سنگر فرماندهی خط رفتم و قضیه را گفتم. بنده خدا فرمانده گفت تا پنج دقیقه دیگرخودت را به کمین برسان وسینه خیز از کمین خارج شو و تا می توانی جلوتر برو وهمانجا منتظر بمان تا من یک منور به آسمان شلیک کنم همین که با گلوله منور هوا روشن شد دقیق نگاه کن ببین از کجا به سمت بچه ها شلیک می شود. با حیرت گفتم چشم ! یعنی شما می فرمایید از کمین هم جلوتر بروم ! محکم گفت بله ! چاره ای نبود از خاکریز پریدم آن طرف ونیمه خیز به سوی کمین رفتم . دقایقی که آنجا کنار بچه ها نفسی تازه می کردم ، یک لحظه به ذهنم رسید که اگر از کمین خارج شوم و تک وتنهابه سمت عراقی ها بروم به احتمال بسیاز زیاد با رگبار عراقی ها سوراخ سوراخ خواهم شدو این سه نفر هم نمی توانند جنازه ام را به عقب ببرند لذا چند متر سیم تلفن را که در سنگر بود محکم به پوتین پایم بستم وبه این سه عزیز گفتم اگرشهید شدم شما این سیم را بکشید تا جنازه ام به شما برسد. سیم را به پایم بستم ودل را به خدا سپردم و آیه وجعلنا را چند بار خواندم آهسته وچسبیده به زمین از سنگر کمین بیرون خزیدم نرم نرم وبی صدا به سوی عراقی های جلو رفتم از شما چه پنهان ترس اسیر شدن هم داشتم اما تا جایی که سیم تلفن طول داشت جلو رفتم.


تک وتنها ودر آن بیابان وحشت ترسیده بودم جناب فرمانده خط هم منور را شلیک نمی کرد با خود می گفتم خدایا چه کنم ؟چرا منور نمی زند ؟ وقتی آیه وجعلنا را می خواندم دلم آرامتر می شد اما باز ترس بر من مستولی می گشت خلاصه دقایقی گذشت می دانستم بچه ها نیز در کمین نگرانند .قصد برگشتن داشتم که ناگهان منور شلیک شد محکم تر از قبل خودم را به زمین چسباندم ولی قدری سرم را بالا گرفتم دیدم در فاصله بیست یا سی متری ، زیر تانک سوخته دو عراقی یکی تک تیرانداز ودیگری با اسلحه خود کار دارند به من زل می زنند.با اطمینان بار دیگر آیه وجعلنا را خواندم . این دو بعثی با اینکه مستقیم به سمت من نگاه می کردند انگار کور شده بودند و مرا نمی دیدند. مانند ماشین دنده عقب ،ولی بی صدا ،سینه خیز به سوی کمین برگشتم وقتی که درون کمین خزیدم بچه ها نفس راحتی کشیدند ومن نفس راحت تری. و همگی خوشحال بودیم که سنگر کمین لو رفته واز فردا شب برای همیشه خالی است و ما می توانیم شبها ،چند ساعتی درون خاکریز به راحتی بخوابیم


یادشبهای مجنون بخیر
راوی : یکی از رزمندگان لشگر ثارالله

مجموع کل امتیاز : 15
تعداد آراء : 3

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا