وادی السلام

وادی السلام

چند روز بود که زانویم به شدت درد می کرد  شب در خانه با حاج علی درد دل کردم به او گفتم پسرم تو چطور شهیدی هستی که حاجت همه را می دهی ولی مرا شفا نمی دهی .

وادی السلام

چند روز بود که زانویم به شدت درد می کرد  شب در خانه با حاج علی درد دل کردم به او گفتم پسرم تو چطور شهیدی هستی که حاجت همه را می دهی ولی مرا شفا نمی دهی .


به خواب رفتم و در خواب دیدم حاج علی اومد پیشم گفت بابا  وادی السلام با دوستانم بودم به من گفتند شما با من کار دارید آمدم خدمتتان . گفتم بابا زانوم درد می کنه دستی کشید روی پام وگفت این از زانویتان پدر جان دیگر چه کاری با من دارید. گفتم بابا  می خوام بیام وادی السلام قبول کرد ومرا  برد آنجا.
دیدم دوستان شهید حاجی آنجا هستند . گفتم بابا می خواهم اینجا بمانم گفت نه بابا الان نمی شه ننه تنهاست باید برگردی روستا هر زمان موقعش شد خودم می آم وشما را با خودم به وادی السلام می برم.
منو برگردوند به روستا همان لحظه از خواب بیدار شدم ودیدم از درد زانویم اثری نیست. . 
 
راوی : پدر بزرگوار سردار شهید حاج علی محمدی پور فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا از لشگر ثارالله که در عملیات کربلای پنج اسمانی شد.

کلمات کلیدی

حاج علی محمدی پور
مجموع کل امتیاز : 6
تعداد آراء : 2

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

به بالا