اخبار

خاطرات مرحوم حاج حسین صالحی پدر شهیدان محمدرضا و مهدی صالحی

شکری که در قلبمان، مویرگی هست متصل به خون گرم شهیدان و از همان خون است که گاه، قلبمان به یادشان می تپد، تپشی زندگی بخش

قسمت اول

نمیدانم چه بنویسم واز کجاواز یک بنویسم،زیرا اکنون جوانانم نیستنددر برم،اما آنکه داده امیدم، خالقم بود که هرچه هست از اوست،میخواهم آنچه بیادم مانده ازگذر عمر،اندر روزگار بنویسم تاکه ماند،بعد از آنکه نبود جسیم و روان…

اما نمیخواهم از خود بنویسم، بلکه از بقیه عمر که دارای شمشادهای برومندی را در راه خدا دادم،از آنها بنویسم، لذا از ۲۴ مهر ماه ۵۷ شروع مینمایم،روزی که جلسه سخنرانی در مسجد جامع کرمان بود و امت حرب الله در آن مسجد جمع شده بودند که به سخنان خطیب انقلاب گوش فرا دهند.

و خانواده من هم طبق معمول عیال و سه پرسم و دختر کوچکم در این سخنرانی مسجد شرکت نمودند و من هم به اداره رفتم و چون اداره در اعتصاب بودند با آنها بودم که حدود ساعت ۱۰ صبح خبر رسید افراد سازمان امنیت و پلیس به مسجد جامع حمله نموده و مسجد را آتش زدند، و  منکه خبر داشتم خانواده ام در مسجد هستند و …

خوشبحال شهدا که زندگیشان ختم به شهادت شد..

قسمت دوم

هنگام بازگشت از دور در پیاده رو خیابانی که به طرف میدان فابریک کرمان میرفت، هیکل پسر بچه ای را دیدم، که حدس زدم بایستی فرزندم باشد، خود را به او رساندم،،دیدم مهدی ام است، او که مرا دید رشوع به گریه بلند کرد مثل کسیکه عقده اش باز شده باشد و هرچه از او سراغ مادر و دیگر فرزندانم را میگرفتم، او بیشتر گریه میکرد، تا او را به منزل بردم و پرسیدم: پدر، چه شده است؟ آنها کجایند؟

بعد گفت :بابا موقعیکه حمله کردند به مسجد و بناکردند مردم را زدن، من مادر وبرادرانم راگم کردم،دم درب مسجد پاسبانی با باتوم بنا کرد من را زدند، وقتیکه پشت و بدن او را نگاه کردم دلم آتش گرفت،دیدم بدن فرزندم سیاه شده است و گفت خبری از آنها ندارم…

شهدا بهترین شاگردان مکتب عشق بودند…

قسمت سوم

به اوگفتم مهدی جان کنار تلفن بشین، ، من میروم دنبال آنها و اگر تلفن زدند،آدرس بگرن تا من بروم دنبالشان،دوباره به سمت مسجد رفتم ،باز هرچه گشتم آنها را ندیدم، مجددا بخانه آمدم که مهدیگفت:بابا ، بی بی (مادر فرزندان سیده هستند) تلفن زدند وگفتند من و رضا و سعید وسعیده در خانه ای در کوچه کنار مسجد جامع با تعدادی دیگر از مردم قایم شدند، فتند:شماکفش ،چادر برای ما بیاورید و ما را بخانه برنید، ،لذا فورا با وسایل خود را به آن خانه رساندم و آنها را سوارکرده و با چند نفر دیگر بخانه برگشتم و از آن روز هرجا که جلسه ای بود،رضا ومهدی و مادرشان بودند.

تا یک روز عرص که من اداره بودم،رضا ومهدی ومحسن ودمحمباقریان پرسخاله شان، آمدند اداره ، تا آنروز هنوز عکس شاه بر دیوارهانصب بود و این چهار نفر هرچه عکس شاه بر دیوار اطاقهای اداره بود، کندند وشکستند و رفتند که فردا صبح که کارکنان آمدند دیدن عکسها کنده شده وشکسته اند،به تحقیق برآمدند که چه کیس اینکار را کرده،موفق نشدند آنها را شناسایی کنند، و آنها اعلامیه های حضرت امام (ره) را پخش میکردند.

تا یک شب (پدرشهدا) قرار بود با چندین نفربا یک وانت مجسمه شاه سواربراسب میدان آزادی فعیل کرمان را پایین بکشند،ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود که چندین نفر با هم اقدام به بستن سیم بکسل به اسب نمودیم که ناگهان ماموران گشت شبانه از دور پیدا شدند و راننده وانت از ترس حرکت کرد که هنوز سیم بکسل به اسب محکم نشده بود، ،بپای اسب گیر کرد وپای اسب کنده شد وهمه فرارکردند، ،اما روز بعد کسی متوجه کنده شدن پای اسب نشد تا شب بعد،ساعت یک بعداز نصف شب آن مجسمه و دو مجسمه دیگر شاه خائن بزیر کشیده شد …

دلتنگیم، دلتنگ بیقراری هایمان با شهدا

قسمت چهارم

مجسمه میدان ژاندارمری را با بکسل کردن به اتومبیل به درب مسجد جامع رساندیم که وقت اذان صبح بوده ونماز گزاران که آمدند،خیلی خوشحال شدندو آنرا همانجا آتش زدند وسوختند، روزها با شرکت در راهپیمایی میگذشت تا رهبر عظیم الشان انقلاب حضرت امام آیت الله خمینی از پاریس بوطن بازگشتند که روزهای شادی و خوشحالی تا پیروزی انقالب اسلامی ۲۲ بهمن ادامه پیداکرد و بچه ها یک پارچه شور وشوق از پیروزی انقلاب آماده خدمت به انقلاب بودند تا اینکه اوایل شهریور ۵۷ به زاهدان منتقل شدم وخانواده را بردم آنجا، ودر پایان شهریورجنگ تحمیلی آغاز شد ولی در آن استان داوطلب کمی به جبهه اعزام شدند تا اینکه در آذرماه سال ۶۰ حدود ساعت ده صبح فرزندم دمحمرضا به اداره و اطاق من آمد وفکر کردم مشکلی برایش پیش آمده، از او پرسیدم:چه شده ؟ این موقع به اداره آمدی،تو هیچ وقت به اداره نمیامدی؟

گفت:بابا هیچی نشده، فقط یک خواسته ای دارم، میترسم بگویم شما انجام ندهید!

گفتم:بگو فرزندم ،اگر در توان من باشد انجام میدهم.

مجددا گفت میترسم قبول نکنید.

گفتم:بگو قبول میکنم.

گفت:بابا میخواهم برم جبهه،اجازه میدهی؟

قدری تامل کردم و او را فرستادم یک پاکت سیگار بخرد تا فرصت تصمیم گیری بیشتری داشته باشم، زیرا او چهارده سال بیشتر نداشت، ،در این فاصله قران نزدیکم بود،از خدا مشورت کرده و استخاره گرفتم، خوب آمد، وقتی برگشت از او پرسیدم:برای چه به جبهه میخواهی بروی؟

گفت:بدستور امام برای دفاع از اسلام و مملکتم.

گفتم: پس من هم راضی ام برو. بلافاصله از جایش بلند شد و شروع کرد به بوسیدن من که اجازه دادم برود جبهه که رفت ….

دل تنگم برای دلتنگی ای از جنس جا ماندن از قافله شهدا…

قسمت پنجم 

و چند وقتی نگذشته بود که در تاریخ ۶۰/۹/۱۵ تلفن زدند و (گفتند) رضا زخیم شده ودر بیمارستان است،خدا میداند در آن موقع چه حالی داشتم،قدرت حرکت از من سلب شده بود، ولی همکاران متوجه قضیه شده بودند، شروع کردند به تلفن کردن به رفسنجان،تهران،اهواز،تا بیمارستانهای اهواز ،ستاد بسیج ،تا اینکه آدرس گرفتند و گفتند در بیمارستانی در شیراز بستری است، ولی نتوانستم با او تماس بگیرم ،تا خودم را از زاهدان به رفسنجان رساندم،دیدم پدر بزرگش(مرحوم سید محمد سجادی) رفته شیراز و او را پیداکرده و تلفن زده که کسی نیاید، ما حرکت کردیم (به سمت رفسنجان از شیراز بهمراه محمدرضا) تا به دیدار رضایم موفق شدم ،اما در عملیات طریق القدس بستان نزدیک پل سابله دست چپش تیر خورده بود،اما بخواست خداوند هیچ آسیبی بجای حساس دست نرسیده و بعد از مدتی خوب شد.

همینطور در انجمن اسلامی دانش آموزان زاهدان مشغول فعالیت بودوبرادرش مهدی هم با او به انجمن اسلامی
دانش آموزان می رفت و هردو در امور انقلاب فعال شده بودند و درس مدرسه را ادامه دادند تا در تاریخ ۶۱/۶/۲۲ مجددا رضا عازم جبهه شد و مهدی گفت: من هم می روم گفتم:نه بابا، تو نرو، هنوز زود است و سنت کم است و قدرت جسمی هم نداری، صبر کن تا سال آینده، ولی او بدون توجه به موافقت من مخفیانه با همان اتوبوس بسیجیها عازم شد و نامه او از جبهه برایم آمد. از آن به بعد هردو با هم به جبهه میرفتند و با هم برمیگشتند و درسشان را میخواندند و در همان سال هر دو در امتحانات نهایی مدرسه قبول شدند.

در تاریخ  ۶۳/۷/۱ خبر دادند که هر دو در عملیات خیبر (جزایر مجنون) شرکت کردند و بعد از مدتی بمن خبر دادند که بجه ها مجروح شیمیایی شده اند، با تماسهای مکرر نتوانستم از مهدی خبری پیدا کنم ویل فهمیدم محمدرضا را در بیمارستان شهید لبافی نژاد تهران بستری کردند، به تحقیق درمورد مهدی پرداختم  که متوجه شدم، مهدی پس از یکهفته بستری در بیمارستان اهواز بهبود یافته و مجدد به جبهه برگشته است،و رضا هم مدت یکماه در بیمارستان تهران بستری بود تا بهبود یافت و برگشت به زاهدان و مشغول درس شد که مهدی هم یکهفته بعد از آمدن رضا،او هم به منزل برشگت درسش را ادامه داد، تا اینکه در امتحانات شرکت نموده و هر دو قبول شدند و مجددا در تابستان هر دو عازم جبهه شدند.

اوایل سال ۶۴ به واسطه محسن باقریان پسرخاله اشان رضا و مهدی به گردان ۴۱۰ غواص به فرماندهی حاج احمد  امینی رفتند چون هردو شنای خوبی داشتند، و آموزش های نظامی غواصی را میدیدند. و آنسال تابستان در بندرعباس و سد دژ آموزش دیدند.

شهریور سال ۶۴ از زاهدان منتقل به یزد شدم و در دیماه (۶۴) گروهی از ادارات اعزام (به جبهه) میشدند ،که من هم
عازم گردیدم و رضا ومهدی هم با محسن ودمحم باقریان پسرخاله هایشان قرار گذاشته بودندبا هم بروند ، ولی من اصرار کردم ایندفعه نوبت من است ، شما بمانید و پس از برگشتن من شما بروید، با  مشکلات فراوانی آنها را قانع کردم و خودم عازم (جبهه) شدم …

ﺑﻌﻀﻲﻫﺎ ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻇﺎﻫﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﺒﻴﻪ ﺷﻬﺪﺍ ﻛﻨﻨﺪ، ﻛﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ
ﺍﺳﺖ . ﻧﻪ!! ، ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﻬﺪﺍ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩ … (شهید همت)

قسمت ششم 

ابتدا به جزایر مجنون بردنمان و حدود ده روز در آنجا بودیم، ساعت ده شبی ،نوبت پاس من بود که پاس را تحویل گرفته، یک ساعتی گذشت، صدای توپخانه از حدود خرمشهر بگوش میرسید، و روشنی آتش منورها از دور دیده میشد که پاس بعدی را پیداکردم و به او گفتم حمله ای شروع شده، که در روز دهم، شب مارا سوار کردند و بدون اینکه بدانم کجا میرویم،ما را به جبهه خرمشهرآوردند و خط روبروی جزایر ام الرصاص را تحویل دادند و متوجه شدیم اینجا عملیات ایذایی انجام شده و اصل عملیات در فاو بوده و بچه ها پیروزی های خوبی بدست آوردند.

حدود ده روزی در این جبهه بودیم که بعدا مارا به یزد فرستادند، وقتی به منزل رسیدم دیدم همه نگران و ناراحتند، مخصوصا مهدی و رضا…

جلو آمدند و گفتند: بابا چرا نگذاشتی  این دفعه ما به جبهه برویم و ما را از محسن(پسرخاله اشان) جداکردی و ما میخواستیم با هم باشیم.

گفتم: چه شده؟

گفتند: محسن در عملیات والفجر ۸ شهید شده.

 

پس ﺍﺯ ﻧﺎﺭﺍحتی ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: باباﺟﺎﻥ ،ﺟﻨﮓ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭا گر ﻗﺴﻤﺖ ﺷﻤﺎ باﺷﺪ ﮐﻪ ﺷهید شوید، ﺩﺭ عملیات بعدی شرکت ﻧﻤﺎیید ﻭ به ﺍﯾﻦ ﻓﻮﺯ ﻋﻈﻤﺎ اگر لیاقت ﺩﺍﺷﺘﻪ باشید برسید .

رضا که دیپلم گرفته بود و برای کنکور مطالعه میکرد و مهدی هم برای گرفتن دیپلم خودش را آماده می نمود، تا اینکه ایام فروردین سال ۶۵ (بعدازتعطیلات عید نوروز ۶۵)  ، از رفسنجان به یزد برگشتیم، رفسنجان اعلام اعزام به جبهه نمود (خبر رسید) و  شب ساعت یازده که ما از رفسنجان به یزد رسیدیم و مهدی در منزل بود به او گفتم روز پانزدهم ،رفسنجان اعزام به جبهه دارد و مهدی میتوانی تو هم اعزام شوی،بلافاصله ظرف ده دقیقه ساکش را آماده کرده و گفت: بابا من الان میخواهم بروم رفسنجان. گفتم:بابا فرصت داری ،فردا برو.

گفت:همین بایستی بروم، بلند شدم و او را سوار کرده وبه پلیس راه یزد رفسنجان بردم و سوار شد، رفت رفسنجان و از رفسنجان به گردان خودشان ۴۱۰ اعزام گردید، ولی رضا ماند تا کنکور دانشگاه را داد و سپس او هم به گردان ۴۱۰ غواصی خودشان پیوست و مرتب هر چند وقت یک مرتبه می آمدند،دیدنی  میکردند و می رفتند،تا حدود مهرماه بود که قبولی دانشگاهها را اعلام کردند …

تصویر نگاهتان زیباترین آفتاب است.

قسمت هفتم

و محمدرضا دانشگاه کرمان قبول شده بود (مهر ۶۵)، پیغام دادم برای رضا که بیاید دانشگاه ثبت نام کند ودوباره
برگردد،بعد از  مدتی آمد و ما هم تحقیقاتی برای ثبت نام انجام دادیم ،فهمیدیم هرموقع از جبهه برگردد میتواند ثبت نام نماید،وقتیکه آمد متوجه شد بعدا هم میتواند ثبت نام کند و پس از ۴۲ساعت دیدنی ،فورا به جبهه برگشت.

حدود آبان ماه ۶۵ بود که هردو آمدند،چندروزی دیدن کردن و دوستان و همرزمانشان که بیشتر بچه های لاهیجان
رفسنجان (و زاهدان) بودند ، آنها را به یزد دعوت کرده و یک روز مهمانی مفصلی راه انداختند،و مهدی مرتب میگفت این سفره عیش من است و من شهید میشوم و با بچه ها شو خ میکرد و این دفعه موقع رفتن مهدی از همه فامیل رفت خداحافظی کرد وبه رضا میگفت بیا برویم ورضا نمی رفت و هردو رفتند واین آخرین دیدار با مهدی بود،

رضا مرتبه ای دیگر آمد و آخرین دیدار با او هم انجام شد ولی هر جمعه از اهواز تلفن می زدند و از حال آنها باخبر می
شدم، قرار گذاشته بودم باآنها که این دفعه من هم به آنها ملحق شوم، تا اینکه یک روز جمعه،تلفن نزدند که خیلی نگران بودیم و فردا عصرشنبه ۶۵/۹/۳۰ تلفن زنگ زد،دیدم مهدی است،

گفتم :بابا چرا دیروز زنگ نزدید؟

گفت:بابا نتوانستیم بیاییم اهواز،

پس از احوال پرسی وخوش و بش کردن،مهدی بحل بودی(حلالیت) طلبیدو گفت:بابا مرا حلال کن،فهمیدم عملیاتی در
جریان استو گفتم:بابا من که کاری نکردم، خدا حلالتان کند و بعد گوشی را به رضا داد و او شروع کرد به حال واحوال پرسی و گفت: بابا شما قرار بود بیایید جبهه،خواهش میکنم یکی دو هفته نیایید،گفتم:نه بابا مسئله ای نیست،من هم میایم ولی (محمدرضا)بنا کرد به خواهش و التماس کردن که بابا شما نیایید،گفتم:حس میکنم عملیاتی در پیش باشد،گفت به هر جهت شما نیایید و بعد او هم حلالیت طلبید و دیگر صدای آنها را نشنیدم تا به امروز…

 

شب پنج شنبه ۶۵/۱۰/۵ خواب دیدم: دارم میروم نا آیت الله غروی (ایشان فوت کرده بودند) و دم درب خانه
(ایشان) چند نفر ایستاده،من رسیدم،گفتند خوب شد شما (آمدیدو) آشنایید،بروید تو و ما هم با شما می آییم و رفتیم
داخل،در حضورآیت الله غروی نشستیم وحاج آقا شروع به نصیحت کردن من و از آخرت صحبت کردند که از خواب
بیدارشدم …

توضیح:مرحوم آیت الله غروی از مراجع که در رفسنجان ساکن بوده وشوهر خاله مادر شهیدان هستند.

بزرگی میگفت: تکیه کن به شهدا؛ شهدا تکیه شان خداست؛

قسمت پایانی 

و همینطور نگران بودم که مادربچه ها هم گفت:مهدی را خواب دیده است که مهدی خیلی ماهی سیاه گرفته و
درب منزل در کوچه دارد خوشحالی میکند،به او گفتم بیا توی خانه مادر،خوب نیست توی کوچه اینکار را بکنی که از خواب
بیدار میشود، وقتی این خواب را هم (مادرشهید) شنیدم ،یقین کردم که مهدی شهید شده است.

ساعت یک بعداز ظهر پنجشنبه ۶۵/۱۰/۵، جمعه کربلای۴ اعلام شد (روز جمعه خبر عملیات) و تا روز شنبه صبر
کردم و مرتب بر نگرانیم افزوده می شد و مرتب به رفسنجان وسپاه رفسنجان تلفن میزدم که خبری بگرنم و میگفتند خبری نیست،تا سید احمد سجادی دایی مهدی و محمدرضا و (شهید) محمد مهدی آفرندشب از تهران آمدند یزد،غیر مترقبه بود، از آنها پرسیدم خبری از جبهه دارند؟ گفتند جبهه خوب است ،الحمدلله ، ولی یک خبری داشتند و نمیخواستند بمن بگویند وبعد رفتند،یکهفته تمام نگران و در بی خبری بودم تا اینکه صبح شنبه ای بود و در اداره نشسته بودم و از خدا خواستم آگاهم کند،که قران کنارم بود ،برداشتم و استخاره گرفتم،این آیه آمد،

((وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ ۖ وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ))

(نیست زندگانی دنیا،مگر بازی و هزل و هر آینه سرای آخرت بهتر است از برای آنان که می پرهیزند، آیا درنمی یابید به عقل)

 

که آقای هادیان (معاون ایشان در اداره کل تعاون روستایی استان یزد) معاون استان یزد پهلویم نشسته بود، به او گفتم: فرزندانم شهیدند،گفت:نه،گفتم : معنی این آیه را بخوان.

 

طولی نکشید که برادرم حسن (دکتر حسن صالحی استاد دانشگاه تهران هستند) داداشم از درب اتاقم سراسیمه وارد شد و دیگر نفهمیدم چه کردم، و کجا هستم، او هم خبر داشت که مهدی شهید شده ولی نه رفسنجان بود و یزد هم تصور نمیکردیم که باشد (پیکر شهید) و همکاران شروع کردند به تماس گرفتن با بسیج و سپاه یزد تا خبر دار شدند که مدت پنج روز است که جنازه مهدی در یزد و در سرخانه پهلوی من بوده ولی من خبر نداشتم، زیرا آدرس اشتباه بود و سپاه (یزد) نتوانسته بودند منزل من را پیدا کنند و اطلاع دهند. آن وقت که گفتند جنازه در یزد است و بعد جنازه را به رفسنجان منتقل نمودیم.

و از آن تاریخ تا کنون نه روی مهدی را دیده ام و نه دیدار رضا برایم میسر گشته است

 

پی نوشت:

  1. مرحوم حاج حسین صالحی سال ۵۵ از رفسنجان به کرمان منتقل میگردند وبعنوان معاون اداره کل سازمان تعاون روستایی منصوب میگردند و اواخر مرداد سال ۵۹ بعنوان مدیر کل تعاون روستایی سیستان   و بلوچستان تا اوایل سال ۶۴، و سپس بعنوان مدیر استان یزد به این استان منتقل میگردند، بعد شهادت فرزندان در سال ۶۷ به رفسنجان منتقل گردیده و دوباره در اواخر سال ۷۰ بعنوان مدیر تعاون روستایی استان کرمان منصوب گردیده ودر سال ۷۷ به فرزندان شهیدش ملحق میگردند.
  2. شهیدان محمدرضا ومهدی صالچ هردو در عملیات کربلای ۴ شرکت میکنند وبه شهادت میرسند، که پیکر مهدی در همان سال به رفسنجان انتقال پیدا کرده و در گلزا شهدا بخاک سپرده میشود و محمدرضا  مفقود میگردد که در سال ۷۴ پیکرش پیدا شده و شناسایی میگردد و به همراه پیکر دایی اش معلم شهید سید جلال سجادی (محمدرضا پس از ۹ سال و دایی اش پس از ۱۲ سال پیکرشان به وطن باز میگردد) به رفسنجان منتقل و در کنار برادرش مهدی و شهید محمد مهدی آفرند (داماد خاله شهدا) بخاک سپرده میشوند.
  3. بر اساس این خاطرات و سایر خاطرات نوشته شده مرحوم صالحی حدس زده میشود که تاریخ نوشتن خاطرات مربوط به سال ۷۱ یا ۷۲ باشد که هنوز پیکر دیگر فرزندشان محمدرضا شناساین نگردیده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − 9 =

همچنین ببینید
بستن
بستن
بستن