اخبارپنجره سایت

شهیدی که چشمانش دو رنگ بود

شهید بزرگوارسید محمدعلی ابراهیمی چهره بسیار زیبایی داشت به گونه ای که رنگ یک چشم وی آبی و رنگ دیگری سبز بود.”

این شهید همواره لبخند به لب داشت و به این خصوصیت شناخته شده بود.

شهید ابراهیمی پس از مجروحیت در عملیاتی در بیمارستان کرمان درمان بستری می شود آنجا یکی از دوستان شهیدش ،  شهید حاجبی ، را خواب می بیند و از او می پرسد چرا من شهید نمی شوم و او می گوید چون ازدواج نمی کنی …

شهید بزرگوارسید محمدعلی ابراهیمی چهره بسیار زیبایی داشت به گونه ای که رنگ یک چشم وی آبی و رنگ دیگری سبز بود.”

این شهید همواره لبخند به لب داشت و به این خصوصیت شناخته شده بود.

شهید ابراهیمی پس از مجروحیت در عملیاتی در بیمارستان کرمان درمان بستری می شود آنجا یکی از دوستان شهیدش ، شهید حاجبی ، را خواب می بیند و از او می پرسد چرا من شهید نمی شوم و او می گوید چون ازدواج نمی کنی.

شهید ابراهیمی بعد از این ماجرا ازدواج کرد و چهار ماه و نیم بعد از ازدواجش شهید شد لذا در محله سرآسیاب فرسنگی کرمان به حنظله شهدا معروف است.

حنظله جوانی که در شب ازدواج خود با وجودی که پیامبر (ص) فرمودند در جنگ شرکت نکند، به سبب ایمان قوی، تحمل دوری از پیامبر (ص) و اصحاب را نداشت و هنگامی که در حجله عروسی بود، عازم جبهه جنگ احد شد و به فیض شهادت نایل آمد و پیامبر در مورد این شهید بزرگوار فرمودند شهید حنزله غسیل الملائکه است.

او کیست

در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان برابر با اردیبهشت ۱۳۴۱ در یک خانواده مذهبی چشم به جهان هستی گشود . از سن چهارسالگی در مکتبی در نزدیکی محل زندگی مان بود شروع به فراگیری تعلیم قرآن نمود . پس از طی ۲ سال دوران دبستان را در دبستان آل مظفر سرآسیاب فرسنگی آغاز کرد و این دوران را با موفقیت تمام به پایان رسانید بطوری که همیشه جزء دانش آموزان خوب آن مدرسه از جهت اخلاقی ، انضباطی و درسی به شمار می رفت و دوران راهنمایی را در مدرسه ایران بانو (شهید نمازیان فعلی) آغاز کرد و کمافی السابق با موفقیت به پایان رسانید.

تحصیلات دبیرستانی خود را در حالی آغاز کرد که از نظر بلوغ فکری پیشرفت هایی داشت و مستعد پذیرش صفات حسنه و نیکویی بود . این روحیه را با مدد ویاری از خداوند قدرت و اراده آهنین مردمی که در خیابانها و کوچه ها جهت برچیدن حکومت طاغوت زاهپیمایی داشتند ، تقویت نمود  و جهت فراگیری مهارت های فنی وارد هنرستان علامه اقبال شد.سال دوم هنرستان را همراه با پیروزی انقلاب اسلامی به پایان رسانید و همگام با رشد فرهنگی جوانانم انقلاب در کلاس قرآن که توسط یکی از دبیران همان مدرسه دایر شده بود شرکت کرد و مورد تشویق و تحسین قرار گرفت.

بالاخره در خرداد ۱۳۵۹ موفق به اخذ دیپلم گردید و برای خدمت به اسلام وارد سپاه شد. پس از سه ماه دوره آموزشی و رزمی عضو دائم سپاه کرمان شد. در اوایل سال ۱۳۶۰ به عنوان مسئول مخابرات سپاه زاهدان به مدت ۶ ماه به منطقه سیستان و بلوچستان رفت و سپس به کرمان بازگشت.

همزمان با عملیات والفجرمقدماتی در منطقه غرب ، همانند سربازی فداکار در جبهه حاضر شد و علت حضور خود را در جبهه خدمت به اسلام و دفاع از حریم مسلمین و میهن اسلامی که مورد تجاوز وحشیانه صدامیان و ایادی امپریالیسم قرار گرفته بود می دانست و حتی قبل از حضور در جبهه از طرف واحد مخابرات سپاه به اتفاق تنی چند از دوستان به مدت شش ماه جهت ادامه تحصیل در رشته مخابرات به تهران فرستاده شدند  وقرار بود که با پایان یافتن این دوره مقدماتی جهت تکمیل تحصیلات خود به خارج از کشور بروند.اما ایشان از رفتن امتناع ورزید و به همان شش ماه مقدماتی اکتفا نمود.وقتی از ایشان سوال شد چرا به خارج نرفتید گفتند:شاید عمر من کفاف نکند تا پس از اتمام آن دوره به کشورم خدمت کنم تا همین اندازه که می دانم وظیفه دارم خدمت کنم .

شهید ابراهیمی با وجود فعالیت در حوزه مخابرات و بی سیم حتی در درگیری های مسلحانه خطوط مختلف شرکت می کرد و بسیار مثمر ثمر بود. به همین دلیل تا درجه مسئول مخابرات لشکر ۴۱ ثارالله پیش رفت و با همین سمت لباس زیبای شهادت را بر تن کرد.

در عملیات های والفجر ۱و۳و۴ بعنوان بیسیم چی ، در عملیات خیبر به عنوان مسئول باسیم ، در والفجر ۸ و بدر معاون مخابرات لشکر و در کربلاهای ۱و۴و۵ بعنوان مسئول مخابرات انجام وظیفه نمود.چندین بار قبل از شهادت ، زخمی شده بود وهنوز بهبودی کامل نیافته بود به جبهه بر می گشت ودرست قبل از شهادتش در کربلای ۵ ، نیزاز ناحیه پا زخمی شده بود و با همان وضعیت در عملیات شرکت کرد وشربت شهادت نوشید.

برای دیدنم ماه را نگاه کن

در جریان برگزاری کنگره بزرگداشت شهدا در سال ۱۳۷۶ مسوول جمع آوری آثار و خاطرات شهدا نزد مادر شهید ابراهیمی می رود و وسایل شهید را می خواهد.

شهید بزرگوار شب به خواب مادرش می آید و می گوید چرا فانوسقه مرا به فلانی ندادی و نشانی دقیق آن را در منزل می دهد که مادر شهید صبح فردا فانوسقه را تحویل آن مسوول می دهد.

السلام علیک یا ابا الامیرالمؤمنین و یا ابالائمه یا ابوطالب

روحی لک و لمولانا علی الفدا و لعنت الله علی من شک فی ایمانک و حشره مع الشیطان و الفرعون و النمرود لعنت الله علیهم

قرار است در یادواره شهدای مخابرات و بی سیم چی لشکر ۴۱ ثارالله از کتاب ˈبرای دیدنم ماه را نگاه کنˈ رونمایی شود . نام این کتاب برگرفته از خاطرات همسر شهید ابراهیمی قبل از شهادت ایشان و جمله ای است که شهید به همسرش می گوید.

این کتاب روز سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر در جوار مرقد مطهر شهید در محله سرآسیاب فرسنگی کرمان رونمایی و قبل از آن با مادر شهید دیداری انجام می شود.

وصیتنامه شهید

پروردگارا از تو تمنا دارم هر آنجه که بعنوان وصیت می نویسم فقط برای رضای تو باشد. پروردگارا از تو می خواهم عاجزانه که ما را از آنان قرار دهی که برای مقام قرب و دوستی خود انتخاب نموده ای ومشتاق لقایت و خشنود به رضایت گردانیده ای و نعمت دیدارت را عطا و برای مقام رضایت برگزیده ای.

خداوندا، اگر چه گناهانم زیاد است ولی رحمت تو بزرگ و اگر چه اهلیت رسیدن به رحمت تو را ندارم ولی رحمت تو اهلیت رسیدن به من را دارد چرا که تو ارحم الراحمینی.

خداوندا چه نعمتها دادی که نه قدرش را دانستم و نه لیاقتش را دلشتم و نه آنها را شکر کردم و ای خدای مریم ورحیم مرا ببخش که این همه تاسپاسی کردم و کفران نعمت کردم.

خداوندا ، اگر چه لیاقت پاسداری را ندارم ولی ای خدای کریم از بدو زندگی تو خودت کمکم کردی و راهت را نشانم دادی . خودت مرا وارد سپاه کردی خودت دستم را گرفتی و به جبهه آوردی و خودت آبرویم را حفظ کردی و حال از تو می خواهم ای ربِ ودود در این لحظات آخر که چیزی به عملیات نمانده باز هم رحمتت را برمن نازل کنی و مرا عاقبت بخیر بگردانی.

پدر و مادر عزیزم: ای کسانی که به شادیم شاد بودید و با ناراحتیم غمگین . از از شما می خواهم عاجزانه و خاضعانه که این فرزند ناقابل خود را حلال کنید و ببخشید . من در مقابل محبت های شما نه زبان تشکر دارم و نه زبان سپاسگذاری ، فقط  از خدا می خواهم که به شما در مقابل این همه محبت اجر عنایت فرماید .

همسر عزیز و مهربانم ، ای کسیکه در این زمان کمِ زندگی بامن خیلی سختی کشیدی و رنج خوردی . از تو می خواهم که مرا ببخشی و حلال کنی و همواره در زندگی صابر وشکیبا باشی و با بی صبری اجر خود را ضایع نکنی که خداوند با صابران است و بازگشت همه بسوی اوست.امت حزب الله و رزمندگان، از شما درخواست دارم که صحبت های امام امت را باجان و دل بشنوید و به آنها عمل کنید که سعادت شما در این است و جبهه ها را محکم نگه دارید و برای فرج حضرت ولی عصر (عج) دعا کنید که اگر این دعا مستجاب گردد تمام دعاهای ما مستجاب می شود بدانید که دنیا محل کشت و آخرت محل برداشت است.و نکند که دنیاتان را آباد و آخرت را خراب کنید چرا که عاقبت همه شما ختم به آخرت است و دنیا وسیله ای باشد برای رسیدن به کمالات انسانی نه هدف. و بدانید که زندگی همچون ابرهای پراکنده تمام می شود .به وصیت شهدا عمل کنید که این وصیت تمامی شهداست.در آخر از هر کسی که تهمتی یا غیبتی زده ام تمنا دارم که مرا ببخشند و هم متقابلا می بخشم و خداوندا تا مرا نیامرزیدی از این دنیا مبر و فرج حضرت ولی عصر (عج) را نزدیک و نایب برحقش را سلامت بدار.

کلمات کلیدی

شهید سید محمد علی ابراهیمی ، لشگر ثارالله مجموع کل امتیاز : ۵ تعداد آراء : ۱ مجموعه : خبر ایجاد شده توسط : جلیل شعبانی شماره خبر :  ۶۲۸ تاریخ ایجاد :  دوشنبه, ۰۵ خرداد ۱۳۹۳ تاریخ به روز رسانی :  شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳ بازدید :  ۲۷۶۳ بازدید

روزی که حاج قاسم مرگ خود را از خدا خواستروزی که حاج قاسم مرگ خود را از خدا خواست

سردار شهيد قاسم ميرحسيني در سال ‪ ۴۲در روستاي ميربيك از توابع جزينك زابل متولد شد. اين شهيد بزرگوار پس از گذراندن پنج ماه دوره آموزشي همزمان با عمليات بزرگ بيت‌المقدس به جبهه و شركت در اين عمليات اعزام شد. وي در سال ‪ ۶۱نخست به عنوان مربي آموزشي و سپس فرماندهي گردان خدمت كرد و در عمليات والفجر مقدماتي مسوول طرح و عمليات تيپ ثارالله بود و قبل از عمليات خيبر به فرماندهي اين تيپ برگزيده شد…

روزی که حاج قاسم مرگ خود را از خدا خواست

سردار شهيد قاسم ميرحسيني در سال ‪ ۴۲در روستاي ميربيك از توابع جزينك زابل متولد شد. اين شهيد بزرگوار پس از گذراندن پنج ماه دوره آموزشي همزمان با عمليات بزرگ بيت‌المقدس به جبهه و شركت در اين عمليات اعزام شد. وي در سال ‪ ۶۱نخست به عنوان مربي آموزشي و سپس فرماندهي گردان خدمت كرد و در عمليات والفجر مقدماتي مسوول طرح و عمليات تيپ ثارالله بود و قبل از عمليات خيبر به فرماندهي اين تيپ برگزيده شد. شهيد ميرحسيني در سال ‪ ۶۲ازدواج كرد و در تابستان ‪ ۶۳به عنوان مسوول طرح و عمليات لشكر ‪ ۴۱ثارالله منصوب و با شركت در عمليات بدر به شدت مجروح شد. ميرحسيني در سن ‪ ۲۲سالگي توفيق زيارت خانه خدا را يافته بود و پس از بازگشت از اين سفر معنوي به عنوان قائم مقام لشكر ‪ ۴۱ثارالله معرفي شد. نوزدهم دی سال ‪ ۶۵روز تلخ و فراموش نشدني براي همرزمان شهيد ميرحسيني خانواده و مردم دارالولايه سيستان بشمار مي‌رود. اين سردار دلير اسلام در عمليات كربلاي پنج در منطقه عملياتي شلمچه به درجه رفيع شهادت نايل آمد.

آنچه می خوانید صحبت های حاج قاسم سلیمانی است در وصف شهید میرحسینی که می گوید:

*نمي دانم مالك هم توي صحنه سخت جنگ مثل ميرحسيني بوده يا نبوده

قاسم، بزرگ لشكر ۴۱ ثارالله بود. كه واقعا من امروز در هر ماموريتي جاي خالي او را مي بينم . شهيد ميرحسيني در بعد خودش در تمام صحنه جنگ تك بود. در مورد شهيد ميرحسيني هرچه بگويم احساس مي كنم اصلا نمي توانم حق شهيد او را ادا كنم . خيلي روح بزرگي داشت . يك مالك اشتر به تمام معنا بود. من نمي دانم مالك هم توي صحنه سخت محاصره جنگ مثل شهيد ميرحسيني بوده يا نبوده.

شهيد ميرحسيني فرمانده اي بود كه همه ابعاد يك فرمانده اسلامي را با تعاريف اصيل آقا اميرالمومنين (ع ) دارا بود. با معنويت ترين شخصيت لشكر ثارالله بود. صداي دلنشين آواي قرآن شهيد ميرحسيني را هر كس مي شنيد از خود بي خود مي شد.

*ما همه مات و مبهوت حركات او مي شديم

او يك سخنور بود و وقتي شروع به صحبت مي كرد به قول بچه ها “جادو” مي كرد. تمام حرفهاي خودش را با استناد به آيات و روايات نقل مي كرد. من واقعا احساس مي كردم هيچ روحاني توي سن و سال خودش به پاي ايشان نمي رسيد. در بعد فرماندهي ما بايد بگويم ايشان در جلسات هميشه صائب ترين نظرات را مي داد. بهترين نظر , نظر شهيد ميرحسيني بود و در ميدان عمل هم همانها بوقوع مي پيوست .

خدا را شاهد مي گيرم كه هيچ وقت در چهره شهيد ميرحسيني در سخت ترين شرايط من هراسي نديدم . انگار در وجود اين مرد چيزي بعنوان ترس، هراس، دلهره و ترديد وجود نداشت. اگر در محاصره بود همانطور صحبت مي كرد كه در اردوگاه صحبت مي كرد. در حاليكه رگبار گلوله از همه طرف مي باريد و همه خودشان را در پناهگاهها پنهان مي كردند، مانند پشت سنگري يا تپه خاكي … كه تير نخورند، اما اين شهيد عاليقدر مي ايستاد و ما همه مات و مبهوت حركات او مي شديم . نگاه مي كردم ايشان را مثل كسي كه در جنگهاي قديمي جلو دشمن رجز مي خواندند، بچه ها را بسيج مي كرد، حركت مي داد و در آن صحنه شوخي مي كرد.

هيچكس را مانند ايشان نديدم

خداوند اين توفيق را به من داد كه تقريبا از عمليات والفجر يك تا اين اواخر كه خيلي هم بود در خدمت ايشان باشم من واقعا اين را مي گويم كه در همه شهداي جنگ تحميلي خيلي دوستان بسياري داشتم. در عمليات هاي مختلف هيچكس را مانند ايشان نديدم.

*دنياي بيكران معرفت بود

از زماني كه من در خدمت ايشان بودم هيچ وقت نديدم كه نافله شبش ترك بشود. يا هيچ نافله شبي نديدم كه از شهيد ميرحسيني بدون گريه تمام شود. و خدا شاهد است ما با گريه اين شهيد بزرگوار بيدار مي شديم . يك آدم عجيبي بود. دنياي بيكران معرفت بود.

مي ديدم وقتي گردان دور ايشان حلقه مي زد و ايشان مي خواست سخنراني كند از لحظه اي كه بسم الله مي گفت تا انتهاي صحبتش واقعا مثل يك جوجه هايي كه مادرشان غذا را در دهانشان مي گذارد همه حواسشان متوجه دهن مادر است، همه گردان مسحور ايشان مي شد! محو ايشان مي شد.

*والله قسم انگار يك لشكر مي آمد

او ناجي همه عملياتها بود در صحنه جنگ وقتي عراقي ها پاتك مي كردند و فشار مي آمد همين قدر كه در جبهه مي پيچيد كه ميرحسيني آمد والله قسم انگار يك لشكر مي آمد. اينقدر در كل جبهه تاثير داشت .

در عمليات بدر يادم است كه وقتي عراقي ها پاتك كردند شهيد ميرحسيني رفت توي پاتك، توي اوج سختي آن لحظه ايكه همه بفكر برگشتن بودند. شهيد ميرحسيني رفت و آخرين نفر برگشت . من قطعا شهيد ميرحسيني را ناجي همه عملياتها مي دانم . نقش شهيد ميرحسيني در يك كفه ترازو و نقش مابقي گردانها در كفه ديگر.

من هيچ جا نديدم شهيد از خودش تعريف كند كه من ناجي فلان عمليات بودم و… گمنام گمنام . امروز قبر شهيد ميرحسيني مثل يك قبر عادي در يك جاي دور افتاده است . هيچ كس نمي داند كه يك شخصيت به اين بزرگي در زابل مي زيست كه اين وصف روزش بود و آن شبش.

تير به اينجاي من خواهد خورد

در عمليات كربلاي ۴ بچه ها خيلي نگران ايشان بودند . هيچ عملياتي شهيد ميرحسيني بدون زخم از صحنه خارج نشد. از تمام عملياتها زخمي بر بدن داشت. به بچه ها گفته بود توي عمليات كربلاي ۴ نترسيد كه من شهيد نمي شوم .

قبل از عمليات كربلاي پنج شبي داخل سنگر نشسته بوديم و با هم صحبت مي كرديم. گفت : تير به اينجاي من خواهد خورد. و انگشتش را روي پيشاني اش گذاشت و همين طور هم شد. و بي سيم هاي لشكر ثارالله تا پايان جنگ ديگر صداي دلنشين و ارزشمند و پرمعرفت ميرحسيني را نشنيدند. آن صدايي كه براي همه بچه ها چه كرماني، چه رفسنجاني، چه زرندي، چه سيرجاني، چه هرمزگاني و چه بلوچستاني اميدبخش بود. دلنواز بود و دوست داشتني . آن صدا خاموش شد.

*از خدا مي خواستم كه پايان عمر من همين مقطع باشد

البته نمي توانستم باور كنم. در مقطع اول هم بچه ها به من نگفتند و اين خبر را خيلي با احتياط به من دادند. هيچوقت خبر شهادت ايشان را از ياد نمي برم. من در دو سه عمليات واقعا از خدا مي خواستم كه پايان عمر من همين مقطع باشد. يكي همين عمليات كربلاي ۵ بود. خصوصا وقتي خبر شهادت شهيد ميرحسيني را شنيدم. احساس كردم كه واقعا لشكر ثارالله منهدم و منحل شد و از همه مهمتر فكر مي كردم شهادت ايشان تاثير بسيار عميقي بر عدم موفقيت ما در عمليات كربلاي ۵ بگذارد. هيچ خبري مانند اين خبر در لشكر ثارالله نمي توانست غم ايجاد كند. تا آن مقطع هيچ حادثه اي به اندازه خبر شهادت حاج قاسم براي بچه هاي لشكر ثارالله سخت نبود. حتي آن كسي كه در عمليات حضور داشت و برادرش را يا پسرش را از دست داده بود عزادار شهيد ميرحسيني بود.

معناي تهاجم فرهنگي است كه بچه هاي ما چنين شخصيت هايي را نشناسند. جوانان بايد چنين شخصيتهايي را براي خودشان الگو كنند. اين يك الگوي ارزشمند و مجسم در عمر ماست اين را بايد همه بشناسند و به همه شناسانده شود كه ايشان از يك خانواده محترمي بود و بعد هم برادرش شهيد شد. آن شهيد بزرگوار دانشجو كه توي سنگر كمين ايستاد و مقاومت كرد تا به شهادت رسيد. خدا را قسم مي دهيم به محمد و آل محمد به همه ما معرفت كافي براي شناخت اين شخصيتهاي ارزشمند و ادامه دادن راهشان را عطا نمايد

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + هشت =

بستن
بستن