اخبار

یک گلوله؛ یک خاطره(بخش اول)

ماجرای هشت شهید و یازده جانباز والفجر 4


” بیان خاطره ای از عملیات والفجر ۴ توسط یکی از دلاوران واحد اطلاعات و عملیات لشکر ثارالله “قسمت اول
سی و نه سال پیش درست در روز جمعه ۳۰ مهرماه ۱۳۶۲ ، گلوله ای از یک تانک عراقی شلیک شد و این هم گذری بر خاطره ی آن روز و آن گلوله……..
شهریور سال ۶۲ عازم غرب شدیم .واحد اطلاعات و عملیات لشکر ثارالله بودیم .به مریوان رسیدیم که در دامنه ی یک کوه قرار داشت.شبیه غزالی که در کمر کش کوه لم داده باشد.
در مسیر جاده ؛انبوهی از خودروها را دیدیم که زن و بچه ها را سوار کرده بودند و از بمباران های بی امان شهر دور می شدند.وقتی رسیدیم؛ به دنبال جایی می گشتیم تا مستقر شویم.در برخی از خانه ها ؛ هنوزسفره ی صبحانه پهن بود و فرصت نکرده بودند جمع کنند. به پادگان ارتش رفتیم بر سر درش تابلویی بود به نام شهید عبادت ؛ جایی در حاشیه ی شهر مریوان
مقر خود را آنجا قرار دادیم و چند کیلومتر جلو رفتیم تا دامنه ی کوه زیبای قوچ سلطان؛ جایی مشرف به شهر پنجوین عراق؛ سنگرهایی ساختیم تا به شناسایی خطوط دشمن و میدان های مین بپردازیم .زمان گذشت تا شب سی مهر رسید. یکی دو روز پیش تر ؛در شمال مریوان عملیات آغاز شده بود و بچه های دیگر لشکرها؛ ارتفاعات گرمک را آزاد کرده بودند.
عملیات لشکر ثارالله شروع شد .بچه های اطلاعات عملیات قرار بود گردانها را از معابری که قبلاً شناسایی شده بود؛ به ارتفاعات مشرف به پنجوین ببرند .شهری عراقی شبیه مریوان و پشت یک کوه بلند؛
من و شهیدحمید نصری ؛ دوست و هم کلاسم شب عملیات بالای گود خزینه رفتیم.ارتفاعی بلند که مقر فرماندهی لشکر بود.با حاج قاسم درون خودرویی بودیم که به انواع سیستم های بیسیم خودی و دشمن مجهزشده بود.مرحوم مجتبی ایرانمش هم بود.
آدم جالبی بود.خط خوشی داشت و حالی غریب ؛ عربی هم بلد بود.آن شب نقش مترجم را برعهده داشت. صدای بیسیم عراقی را گرفته بودیم و شنود می کردیم و مجتبی برای حاج قاسم ترجمه می کرد . او بر مبنای برنامه ی عراقی ها؛ گردان های خط شکن را هدایت می کرد.عراقی ها حسابی لهجه داشتند و مجتبی که نمی توانست بفهمد چه می گویند؛ به هم می ریخت .فشار عصبی و بی خوابی کار را به جایی رساند که صبح روانی شد.گردانها نتوانسته بودند به خط برسند وآن را بشکنند.مانده بودند میان زمین و هوا……
جایی بین خط خودی و دشمن ؛ آفتاب که از کوه بالا می آمد و اولین اشعه هایش بر ستیغ کانی مانگا ؛ بلندترین کوه منطقه می نشست ؛ کار بچه ها ساخته بود و در دید عراقی ها قرار داشتند و زیر صدها گلوله ی مستقیم قرار می گرفتند.
حاجی به من و حمید گفت: شما دو نفر به خط بروید و راهی پیدا کنید تا نیروهای کمکی را بفرستیم.
بچه هایی که بین خطوط ما و عراقی ها بودند؛ به آب و غذا و تدارکات نیاز داشتند؛مهمات می خواستند.باید راهی پیدا می کردیم تا شهدا و مجروحین را به خط خودی منتقل کنیم .لحظات پر اضطرابی بود.اگر روز می شد و عراقی ها از بالای ارتفاعات مشرف به پنجوین گردانهای ما را می دیدند ؛ با دو فروند هواپیما می توانستند قتل عام به راه بیندازند.
درنگ نکردیم و موتور تریل سفید ۲۵۰ را سوار شدیم و از کوه گود خزینه پایین آمدیم ………
ازقسمت دوماز سراشیبی کوه که پایین آمدیم ؛به سنگر اصلی اطلاعات و عملیات رسیدیم .آن موقع جواد رزم حسینی مسئول واحد بود و شهید حسین یوسف الهی مسئول محور و در حقیقت مادر گروه؛ که تر و خشکمان می کرد.شهید ابراهیم هندوزاده هم بود.شهید اکبر شجره هم بود .اکبر بچه شاهزاده محمد بود و در مدرسه هم کلاس بودیم .با حمید سه نفری…. چند روز پیشتر؛ ماشین جیپ اطلاعات و عملیات از راه باریکی که در دل کوه ها کشیده شده بود؛ به پایین غلتیده بود و خبرش را داشتیم .محمود حمزه ای از بچه های مهربان جنوب شهید شده بود و محمد انجم شعاع که اوس ممد صدایش می کردیم؛ شدیدا مصدوم شده بود.
گوسفندی برایش نذر کرده بودم زنده بماند. می خواستم در این فاصله خبری از اوس ممد هم بگیرم.
وقتی به سنگر اصلی رسیدیم که کنار سنگر بچه های مخابرات بود؛ حمید به من گفت دلم درد می کند و حالم خوش نیست تو برو خط
پای تانکر آمدم و آبی به سر و صورتم زدم .با چند تا از بچه ها حال و احوال کردم و از حادثه ی واژگونی جیپ و سقوط به دره پرسیدم و قصد رفتن کردم .کنار موتورتریل سفید۲۵۰ که رسیدم؛ شهید حمید نصری را دیدم که ازسنگر بیرون آمد.گفته بودم همکلاس بودیم .در هنرستان رضا پهلوی ؛ انتهای شهاب که حالا دانشکده ی شهید چمران شده؛حمید بر خلاف من که ریزه میزه بودم ؛ قد بلندی داشت و رشید بود .رنگ و رویی سرخ و سفید داشت و خوش چهره گفتم :چی شد نخوابیدی؟ مگه دلت درد نمی کرد؟
گفت :خوب شدم ؛بریم خط
اندکی بعد حمید پشت فرمان اسب سفید ۲۵۰ و من هم ؛پشت سرش نشسته بودم و به سوی سرنوشت می رفتیم .
از جاده های خاکی و گاه قیرپاشی شده در مسیر کوهستانی گذشتیم تا به هرگنه رسیدیم .جایی که پایگاه کوچک گمرک بود.کنار رودخانه ای به نام قزلچه ؛از آن اسم های کردی؛ ترکی که حس خوبی دارند؛چیزی از جنس آهنگ هایی که روح را تازه می کنند و با طبیعت به هم گره می زنند ؛ پیاده شدیم.
شنیده بودم قزلچه یعنی رودخانه ی طلایی و شاید هم نامی برای دخترکان کُرد؛ نمی دانم هر چه بود؛ قشنگ بود و هنوز هم دوستش دارم.در حاشیه ی رود کوچک؛ نیزار بود و خاکریزی در امتداد آن زده بودند.عده ای پشت خاکریز بودند و دهها دستگاه پی ام پی و آمبولانس و لندکروز؛ آماده ی عزیمت بودند اما خط نشکسته بود و راه بسته بود.
پیاده شدیم و در امتداد قزلچه به راه افتادیم تا بلکه راهی پیدا کنیم و نیروهای کمکی بتوانند به یگانهای خط شکن ملحق شوند. مهدی سخی هم بود.از آن بچه های ناب و مؤمن اطلاعات عملیات؛ که کسی نمی توانست پیش او از کسی غیبت کند.دستش هم پیشتر ترکش خورده بود و هوا که سرد می شد؛ دستکش بافتنی می پوشید .می گویند دست و پاهای ترکش خورده؛ یا آسیب دیده و شکسته ؛به سرما حساس ترند.علی آقا ماهانی هم دستش در ارتفاعات بازی دراز ترکش خورده بود و نیمه فلج بود. همان روزهای اول جنگ که با شهید اکبر محمد حسینی به کردستان رفته بودند.شبیه مهدی سخی؛ یادم نیست کدام دست چپ و کدام راست؛ اما پاییز که می شد؛ یک جفت دستکش سبز کاموا داشتند و یک لنگه را علی آقا می پوشید و لنگه ی دیگرش را مهدی؛…..
سه نفری در پناه نیزارها و در امتداد رودخانه ی طلایی قزلچه پیش می رفتیم .از یک پیچ که رد شدیم؛ رگباری از گلوله به سویمان سرازیر شد .عراقی ها کمین گذاشته بودند و ما را دیده بودند.هر سه نفر به زمین خوابیدیم و پس از مقداری سینه خیز ؛ از تیر رس عراقی ها دور شدیم .عبور دادن آن همه نیرو از این معبر امکان پذیر نبود.دوباره پشت خاکریز برگشتیم.منصور بهره مند را دیدم .چند ماه پیش تر؛ با خواهر زاده اش ازدواج کرده بودم .راستش تا چند ماه بعد هم ؛ تفاوت بین ناصر و منصور را نمی فهمیدم؛ از بس این دایی های دوقلو؛ شبیه هم بودند. بالای خاکریز رفتم ؛ در دوردست یکی را دیدم که به سمت ما می آمد.لباس خاکی داشت. صبر کردیم نزدیک تر شود .شهید حسن سلطانی؛ بچه ی زرند و از نیروهای واحد اطلاعات و عملیات ؛ از آن آدم هایی بود که معنی ترس را نمی دانست.طوری راه می رفت که انگار در کوه مسجد صاحب الزمان و یک روز جمعه قدم می زند.
سیبی هم در دست داشت و می خورد.درز کنار شلوارش از بالا تا پایین پاره شده بود.حال و احوالی کردیم و پرسیدم شلوارت چی شده؟ خندید و گفت از روی پی ام.پی پایین پریدم و پاره شد.گفتم کجا بودی از کجا می آیی؟
گفت:رفتم ببینم راهی پیدا می کنم تا به بچه ها برسیم .پرسیدم.چه قدر رفتی؟ گفت حدود دو کیلومتر
در لحظاتی که کم کم هوا گرگ و میش شده بود و به دمیدن خورشید نزدیک می شدیم ؛ خبر خوبی بود.در این حین صدای بولدزری شنیده شد و از پیچ کنار گمرک هرگنه؛ سر و کله ی غول بزرگ زنجیری D8پدیدار شد.جلوتر که آمد؛ شهید مهدی کازرونی را دیدم که کلاه بافتنی قهوه ای رنگی بر سر داشت.بولدوزر ایستاد و مهدی با چابکی به پایین پرید؛
.مهدی معاون طرح و برنامه ی لشکر بود….

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × دو =

بستن
بستن